حدود 6 سال پیش بود، زمانی که برای اولین بار مقداری تریاک در ماشین پدرم پیدا کردم و ترس تمام وجودم را فرا گرفت. به دلیل ترسی که از پدرم در آن زمان داشتم آن را به پدرم دادم و او هیچ چیزی نگفت!
 
طولی نکشید که حالات و رفتار پدرم به کلی تغییر کرد و تخریب های ناشی از مصرف مواد مخدر در او نمایان گشت؛ شب را تا صبح در اتاقش بود و خودش را با فندک هایش و بازی های کامپیوتری سرگرم می کرد، از نظر روانی و اعصاب فوق العاده عصبی بود و گاهی سر من فریاد می کشید و من را تنبیه می کرد، روزهای بسیار بدی برای من و مادر و خواهر کوچکترم بود، کم کم از پدرم فاصله گرفتم و حتی روزی که داشتم به مدرسه می رفتم و پدرم خواست که من را به مدرسه ببرد مانع آمدنش به مدرسه شدم، بدون شک هرگز آن روز را فراموش نخواهم کرد.

 
پس از چند وقت مادرم به من گفت:
 (می خواهم حرفی را به تو بزنم حقیقتی که باید از آن مطلع باشی!) او گفت: (پدرت اعتیاد شدید به ماده ای به نام شیشه دارد)

 
اشک در چشم هایم جمع شد. به یک باره ناامیدی همراه آوایی هولناک وجودم را فرا گرفت، روز سختی بود.

 
مدتی بعد پدرم گفت که می خواهد اعتیادش را ترک کند! شادی و خوشحالی خاصی داشتم. پدرم در بیمارستانی بستری شد و روش متادون درمانی در آنجا رایج بود؛ پس از 21 روز پدرم از بیمارستان مرخص شد اما یک هفته بعد فهمیدیم که دوباره مصرف مواد مخدر و آن هم شیشه را آغاز کرده است.

 
تخریب هایش بیشتر و بیشتر می شد به طوری که با مردم در کوچه و خیابان درگیر می شد. یک شب حدود ساعت 1 شب از سرکار با کارتونی از خوراکی به خانه آمد، در را باز کرد، از خواب بلند شدم و در جایم نشسته به او سلام دادم ناگهان دیدم دندان هایش را به هم می فشارد و عصبانی به سمتم می آید یک دفعه سیلی محکمی به گوشم زد و از این که از جایم بلند نشده بودم اعتراض خودش را نشان داد و تمام خوراکی ها را به در و دیوار پرت کرد و همه جا بستنی و ماستی شده بود من و مادرم آن ها را جمع کردیم و در عین حال اشک از چشمانمان جاری می شد. کم کم خرد شدن پدرم را می دیدم!

 
اما آن هنگام که تاریکی آبستن روشنایی بود، مادرم برنامه شروع خوب را دیده بود و از پدرم خواست تا به جمعیت احیای انسانی کنگره 60 برویم و پدرم هم قبول کرد و من نیز پس از 1 ماه به اصرار مادرم به کنگره آمدم و با استقبال گرمی از جانب راهنمای پدرم، هم لژیونی هایش و آقای خان مواجه شدم. روز خیلی خوب و پر انرژی برای من بود و تصمیم گرفتم که کنگره را تا رهایی پدرم ترک نکنم. 2 ماه بعد آقای خان من را از لژیون آقا مجید به لژیون آقای رضا عظیمی معرفی کرد و من آموزشهای کاربردی و مفیدی را از راهنمای عزیزم دریافت می کردم. 13 ماه بعد پدرم به دستور مهندس دژاکام بنیان کنگره 60 با متد DST برای همیشه از اعتیاد به هرگونه قرص و ماده مخدر رها شد و اکنون حدود 2 سال و چند ماه از رهایی او می‌گذرد.

 
من و خانواده ام این موفقیت و ورود به روشنایی از ظلمت اعتیاد را مرهون زحمات ارزشمند مهندس عزیز و راهنمایانمان آقایان خانکی و عظیمی و سرکار خانم خلجی هستیم. هم اکنون پیامی که در وجود، ذهن و روانم می درخشد این چنین است:

 
خداوندا دریا و آسمان و دشت پوشیده از رقصنده های آسمانیست و روح ناآرام ما خواستار رهایی؛ نه از خلاصی بلکه دیدار معشوق است خداوندا تنها تورا می ستاییم و تنها تورا ستایش می کنیم برای انجام این عمل عظیم.
 
شکر، شکر، شکر
 
نویسنده: همسفر علیرضا