یه روز صبح روزنامه نگاری داشت می رفت سرکار ولی به خاطر تصادفی که شده بود توی ترافیک گیر افتاده بود.


اون وقتی دید ترافیکه و سر ساعت به محل کارش نمی رسه تصمیم گرفت همینجا کارش رو انجام بده و از تصادف یه خبر داغ تهیه کنه .


جمعیت زیادی دور محوطه تصادف جمع شده بودن و این نشون میداد یه اتفاق خیلی بدی افتاده .


بنابراین خبرنگار برای رسوندن خودش به محل تصادف فکری کرد و بعد فریاد زد .


بذارید رد شم... خواهش میکنم بزارید رد شم... من پسرشم! من پسرشم !


ولی وقتی به صحنه ی تصادف رسید فکر میکنید،چی دید ؟!


.


.


.


.


...................... یه الاغ !!!


«« با کمی تامل و تفکر می توان راه صحیح را یافت »»


منبع : وبلاگ آقای حسن بابائی