" صفت گذشته در انسان صادق نيست، چون جاري است "

چقدر اين قانون زيباست، چقدر عظيم است و چه بار معناي سحرآميزي را در خود حمل مي‌كند. بله، صفت گذشته در انسان صادق نيست چون جاري است. اين وادي يا اين قانون و يا اين راه بسان شمشيري برنده است، هم هشدار مي‌دهد و هم اميد به بازگشت، هم صعود است و هم سقوط ، هم مرگ است و هـم زندگي، هم زنده را از داخل مرده خارج مي‌كند و هم مرده را از زنده و به طور كلي رحمت، لطف و بخشندگي خداوند را در مسير زندگي انسان به نمايش مي‌گذارد و هم خطوط اختيار را به شكل بسيار زيبايي به دست انسان مي‌سپارد تا خودش هرگونه كه مايل است ترسيم نمايد و به انسان مي‌فهماند كه پايان هر نقطه مي‌تواند سرآغاز خط ديگري باشد. همه انسان‌ها قادر هستند و مي‌توانند در هر نقطه‌اي قرار دارند و هر صفتي را با حمل مي‌كنند آن را عوض نمايند، حتي گناه‌ كارترين، گناه ‌كارترين انساني كه مرتكب فجايع و جنايت‌هاي بي‌شماري گرديده است، مي‌تواند صفت زشت خود را تغيير دهد و بازگشت نمايد. هيچ انساني مجبور نيست يك صفت يا صفت‌هاي زشت خود را به صورت جاودانه و يا تا ابد در خود حفظ كند.


هيچ كسي مجبور نيست تا ابد در جهنم باقي بماند، اگر كسي در عميق‌ترين نقطه جهنم قرار داشته باشد، اگر بخواهد اختيار كامل دارد و مي‌تواند صفت‌هاي زشت خود را تغيير بدهد تا رحمت خداوند شامل حال او گردد و به آرامي از جهنم خارج گردد. هيچ‌ كس نمي‌تواند بگويد از من گذشته و من در زشتي‌ها غوطه‌ورم و كاملاً غرق شده‌ام و راه نجاتي نيست. راه نجات هميشه هست، چون صفت گذشته در انسان صادق نيست، چون جاري است. به دليل جاري بودن انسان، اگر ما در بالاترين نقطه بهشت قرار داشته باشيم، هرگاه صفت نيك ما تبديل به صفت زشت گردد، ما را از بهشت به طبقات زيرين جهنم فرو خواهند كشيد، چون انسان جاري است ! همه‌چيز در هستي جاري و در حركت مي‌باشد، هيچ‌ چيز در هستي و ماوراء آن را نمي‌توانيم بيابيم كه ثابت باشد و تغيير نكند، چون مسير تكامل و مسير زندگي تغيير، تبديل و در نهايت ترخيص است، از حلقه‌اي در آفرينش به حلقه‌اي ديگر از آفرينش، از آسمان به زمين و از زمين به آسمان و دوباره برعكس. يا از آسماني به آسمان ديگر و دوباره به زمين و يا زميني ديگر و دوباره به آسمان و برعكس !


تا كجا ؟ تا نا كجا آباد كه نمي‌توان با انگشت سبابه و يا قطب‌نما آن را نشان داد، تا انتهاي ابديت كه خود ابديت ديگري را درپي دارد و اگر دقيق بخواهيم بدانيم تا انتهاي اعداد ! تا جاي كه انشعاب يافته‌ايم و دوباره حركتي ديگر چون ما هميشه با هستي هستيم ! براي چي !


براي بودن، وجود داشتن، زندگي، حيات، فضا، مكان، زمان، ساعت، زيرا بزرگترين معجزه حيات خود حيات است. غوطه‌ور بودن در آن، نگاه كردن به آن، به تمامي موجودات، حُزن، اندوه، غم، شادي، عشق، به دست آوردن، از دست دادن و در نهايت جمع اضداد. چون نكته ظريف در اينجاست، تا زماني كه نفرت را نداني، مفهوم عشق را لمس نخواهي كرد. بنابراين همه در ساعت بايد زندگي كنند و ساعت شامل سه بعد فضا، مكان و زمان است و هر چيزي كه ساعتش تمام شد هر سه بعد فضا، زمان و مكان را از دست مي‌دهد و به ماوراء منتقل مي‌شود. و بر چيزي كه طبق فرمان ساعتش فرا برسد، قطعاً خواهد رسيد !


قدما معتقد بودند چهار عنصر مخالف، آب، باد، خاك، آتش هستي را به وجود آورده‌اند. صرف ‌نظر از اين‌كه اين مطلب غلط است و يا درست ولي سه مؤلفه اصلي و اساسي وجود دارند كه نه تنها جهان فيزيكي (منظومه شمسي و كهكشان‌ها) بدون آن‌ها هيچ مفهومي ندارد، بلكه اين سه مؤلفه در ساختار ساير جهان‌ها يا آسمان‌ها و جهان‌هاي پس از مرگ و ارتباط بين آن نقش بسيار كليدي را نيز به عهده دارند و بدون آن‌ها هستي و نيستي يا عدم هيچ معناي پيدا نمي‌كند و آن سه مؤلفه عبارتند از : نور ، صوت و حس.


نور در هستي فرمان مي‌دهد، در جهان ما و در تمامي جهان‌هاي آفرينش، تا جايي كه در كتاب شريف مي‌گويد الله نور زمين و آسمان‌هاست و اگر نور نباشد ما در كره زمين چيز با ارزشي نيستيم و هيچ چيز نداريم. نور افشاني نور چه زيباست وقتي كه نورها با رنگ‌هاي الوان خود در يكديگر درمي‌آميزند، چه نمايش خارق‌العاده‌اي را به نمايش درمي‌آورند و در طلوع خورشيد فرمان صادر مي‌كنند. اي از خود رميده ، اي از شهر گريخته، به شهرت يا جسمت برگرد كه زندگي دوباره آغاز گرديده تا در ساعت بياموزي چون ساعت مهد است، مدرسه است، بازپروري است و زندگي است.


و امّا صوت، صوت مانند اداره مخابرات اطلاعات را در سطح كره زمين و همين‌طور ارتباط بين كليه جهان‌هاي آفرنش را به يكديگر منتقل مي‌نمايد. وقتي كه اصوات پشت سر يكديگر قرار مي‌گيرند چه موسيقي و اثرات جاودانه‌اي را خلق مي‌كنند و مرتباً درحال انتقال اطلاعات هستند. اصوات انسان‌ها، انگليسي، فرانسه، روسي، پارسي، صداي طبل‌ها، غرش توپ‌ها، نعره شيرها، صداي باد، نواي ني و كوبيدن دف‌ها به انسان چه مي‌گويد؟ انسان را به كجا مي‌برد؟ انديشه به كجا پرواز مي‌كند؟ مي‌تواند به جايي پرواز كند كه در تصور هر كسي نمي‌گنجد !


حس: حس مانند خداوند است و در تمامي هستي و نيستي موجود و رويت ناپذير، امّا هم‌نام خودش قابل حس است و يا حس اولين نيرويي است كه قوه‌عقل را به كار مي‌اندازد و يا حس آن چيزي است كه ما و يا كليه موجودات توسط آن هستي را درك مي‌كنند و با يكديگر ارتباط برقرار مي‌كنند و پيام‌هاي نور و صوت را دريافت و منتشر مي‌نمايند. حس وقتي كه خوب كار كند و آرام باشد، چه شادي و شعف غيرقابل توصيفي به انسان دست مي‌دهد، حس دوست داشتن، حس عشق ورزيدن، حس ياري به انسان‌ها و ياري به كل هستي كه عبد بودن انسان با اختيار كامل را در با شكوه‌ترين حالت به تصوير مي‌كشد و ما اگر بتوانيم با تزكيه حس خارج از جسم خود را تقويت نماييم و از دروازه‌هاي 5 حس درون جسم عبور كنيم، آنگاه مي‌توانيم دريافت كنيم، حتي، حس دريافت الهام تقوا را، حس دريافت صداي روح‌القدس را، حس دريافت نغمه‌هاي آسماني را، حس رقصيدن در آسمان را، حس همنشيني با ساكنين سر عفاف و ملكوت را، حس شو، شود را، حس شنيدن صداي خدا كه به موسي گفت نعلين خود را دربياور اينجا سرزمين مقدس است !


آري حتي حس شنيدن صداي خداوندرا، ولي افسوس و صد افسوس كه صفت بعضي از ما عوض شده و حس منفي و مخرب ما نيرومند شده و در نكبت جهل و ناداني كه خود با دستان خود براي خود مهيا نموده‌ايم غوطه‌ور هستيم و تمامي شرف و انسانيت خود را به خاطر مشتي سنگ و آجر، تيرآهن، زمين و مواد كه هيچ بقايي ندارد زير پا گذاشته‌ايم، اين همه زيبايي و عظمت را مشاهده نمي‌كنيم و به جاي آن در كينه، نفرت، حسادت، دروغ، پيمان‌شكني، مردم‌آزاري، منيت، خودخواهي . . . خود را سرگرم كرده‌ايم و هستي را تبديل به جهنم و جهنم را تبديل به خود كرده‌ايم و مانند اختاپوسي زشت و كريه خود را ميان چنگال‌هاي وحشت‌آفرين خود قرار داده‌ايم و هر روز فشار بيشتري به خود وارد مي‌كنيم تا كاملاً خرد شويم. آن وقت مي‌گوييم هدف از زندگي چه هست؟ چرا ما را خلق كرده‌اند، ما كه نخواستيم به دنيا بياييم و اين سؤالي است كه هميشه مطرح بوده است و خواهد بود ! تا باد چنين بادا !


به هرحال اين سه مؤلفه، نور، صوت و حس همان است كه خداوند ابزار آن‌ها را در انسان قرار داد تا هستي را درك كند و از آن‌ها به ديدن، شنيدن و قلب يا دل ياد كرده است. ديدن جايگاه نور، شنيدن جايگاه صوت و قلب يا دل جايگاه حس مركزي است. البته منظور از اين نور و اين صوت و اين حس، فقط نور و صوت و حسي نيست كه ما درك مي‌كنيم. بلكه دامنه آن‌ها بسيار تا بسيار وسيع‌تر از آن چيزي است كه در فهم ما بگنجد.


و امّا نكته قابل توجه در اين است كه نور و صوت مي‌توانند در شرايطي مخرب و در شرايطي سازنده باشند، چون خداوند كه نورالانوار است و پاك و منزه است ولي در مراتب پائيني نورها و صوت‌هاي مخرب و آلوده و ناخالص آنقدر وجود دارند كه در تفكر ما نمي‌گنجد و بسيار فعال نيز مي‌باشند.


حال ممكن است سؤال شود اين مطالب چه ارتباطي با صفت گذشته در انسان دارد ؟ اگر كمي تحمل كنيم به زودي خواهيم يافت، ما مي‌خواهيم بگوئيم انوار و اصوات مخرب و آلوده مرتباً فعال و در حال ارسال پيام و القاي اهداف بازدارنده و مخرب خود هستند و ما قادر به تغيير آن‌ها، به طور كامل نيستيم ولي طعمه‌اي مناسب براي آن‌ها هستيم، پس چكار مي‌توانيم انجام بدهيم تا طعمه آن‌ها نشويم ؟ ما فقط مي‌توانيم موج گيرنده و فرستند يا صفت خود را تغيير بدهيم تا از بمب‌باران اصوات و انوار آلوده مصون باشيم و ما صفت گذشته خود را تغيير نمي‌توانيم بدهيم مگر حس ما تغيير كند ! لازم به ذكر است كه هر گيرنده‌اي قطعاً فرستنده هم مي‌شود، اگر زشتي‌ها را جذب كنيم، قطعاً زشتي‌ها را منتشر خواهيم كرد و اگر زيبائي‌ها و يا خوبي‌ها و يا ارزش‌ها را جذب كنيم، قطعاً همان‌ها را منتشر خواهيم كرد و اين مي‌شود صفت  گيرنده و فرستنده ما و به عبارت ديگر ويژگي‌هاي گيرنده و فرستنده ما صفت خود ماست. نتيجه مي‌گيريم براي تغيير صفت گذشته بايستي حس يا موج گيرنده و فرستنده را عوض كرد و اين كاري است هم سخت و هم سهل ! براي تغيير حس در جهت ارزش‌ها فقط و فقط يك راه وجود دارد ولاغير و آن‌هم راه تصفيه و تسويه و يا پالايش است كه در مورد انسان آن را تزكيه گفته‌اند.


اولين قدم براي تزكيه، تفكر است و تفكر سالم، ايمان سالم را به ارمغان مي‌آورد و ايمان چيزي نيست مگر تجلي نور خداوند در انسان و يا اعتقاد راسخ به موضوعي و از ايمان سالم، عمل‌سالم پديدار مي‌گردد و از عمل‌سالم، حس سالم آشكار مي‌شود و از حس سالم، عقل سالم و از عقل سالم عشق سالم خود را به نمايش درمي‌آورد. آنگاه صفت گذشته تغيير مي‌يابد. البته دو پله اصلي و اساسي دائماً و به صورت موازي در حال بالا بردن پارامترهاي فوق مي‌باشند كه به تدريج و يا به آرامي جهش‌هايي را به وجود مي‌آورند و آن چيزي نيست، مگر آموزش سالم و تجزيه مفيد. خصوصاً تجربه‌هايي كه از عمل‌سالم به دست مي‌آيد ، باعث جهش و ايجاد لذت مي‌گردد و تجربه‌هايي كه شكست منتهي مي‌گردد بايستي باعث بازنگري در پندار ، گفتار و كردار گردد، نه غم و اندوه ! چون ما دائماً به پندارهاي خود لباس گفتار و كردار مي‌پوشانيم و ممكن است ما به پندار خود و به ظاهر صدها قدم سالم برداريم و در انتها متوجه شويم كه فقط چند تاي آن‌ها سالم بوده است.


لازم است كه براي مطالب گفته شده مثالي زده شود، درنظر بگيريد فردي كه مصرف‌كننده موادمخدر است به كنگره مي‌آيد با صفت اعتياد، اولين قدم و در سه جلسه اول فكر مي‌كند و سپس با ديدن بچه‌هاي سالم اگر به راه و مسير ايمان بياورد بايستي به مرحله عمل كه همان كاهش مصرف موادمخدر است پا بگذارد، به محض آنكه روي برنامه موادمخدر خود را كاهش داد يعني عمل سالم را به انجام رسانيد حس او تغيير مي‌كند، با تغيير حس سالم بلافاصله عقل وارد ميدان مي‌شود و به فرمانروايي نزديك مي‌شود و آنگاه عقل با صداي ضعيف عشق را صدا مي‌زند و عشق به ادامه راه و يا رهايي و آزادي در وجود او جوانه مي‌زند و اين عمل مرتباً از تفكر تا عشق تكرار مي‌گردد تا روزي كه به رهايي و آزادي از دست اهريمن اعتياد نايل گردد. ( توجه وادي اول تفكر و وادي چهاردهم عشق يا محبت ) و امّا عشق سالم مرحله‌اي است كه تو تمام هستي را دوست داري مثل كوه، سنگ، درخت، خاك، هوا، حيوانات، باران، شيريني، تلخي، آدم خـوب، آدم بد. چون خواهي فهميد كه تمام هستي براي توست و تو براي تمام هستي و تو بدون آن‌ها هيچ مفهومي نداري. براي مثال، تو تمامي وجودت از خاك است و روي كره خاكي كه در آسمان در حال چرخيدن است قرار داري. اگر او نباشد تو در اين شرايط وجود نداري. پس خاك را دوست خواهي داشت و به آن احترام خواهي گذاشت. آدم بد، به تو مي‌آموزد كه بدي زشت است و او معلم توست.


بنابراين آموزگارت را دوست خواهي داشت ! چون موقعي كه به عشق سالم برسي، خواهي دانست بدي و زشتي‌هاي انسان از روي جهل، ناداني و يا نياز آن‌هاست و دلت براي آن‌ها مي‌سوزد و براي آن‌ها دعا خواهي كرد. چون آن‌ها با جهل خود در حال خودزني يا خودسوزي خود هستند و با دستان خودشان وسايل نابودي خودشان را فراهم مي‌نمايند و آن‌گاه تو بر مبناي شرايط يا بايستي ببخشي و يا بايستي پاسخ بدي‌ها را بدهي، اين شرايط است كه تو بايستي تصميم بگيري گاهي دندان در مقابل دندان، گاهي سر در مقابل سر و گاهي بخشش و گذشت چون خداوند هم بخشنده و مهربان است، هم قهار و توانا و هم عزيز و حكيم ! البته لازم به ذكر است عشق سالم ذره ذره پديدار مي‌گردد و نبايستي انتظار داشت يك مرتبه به وجود آيد، اگر احساس كنيم به صورت ناگهاني عشق پديدار گردد، بايستي بدانيم آن شور و هيجان است، اگر اين شور به شعور تبديل گردد عشق سالم خواهد بود وگرنه فروكش خواهد نمود ! چون عشق سالم هيچگاه به نفرت تبديل نخواهد شد ولي عشق خيالي كه ما آن را خودشيدائي مستان مي‌گوئيم و با شور و هيجان بوجود مي‌آيد، احتمال آن هست كه گاهي اوقات به نفرت تبديل گردد ! ناگفته نماند كه عشق سالم هم خود تماماً شـور است، امّا از نوعي ديگر !


نویسنده : مهندس حسین دژاکام