صورت زیبایش با رنگ پیراهنش هماهنگی کامل داشت و مثل ماه می درخشید، چشمانش پر بود از نگرانی و ترس، لبانش می لرزید، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر.



1: سلام کوچولو .... مامانت کجاست؟


نگاهش که گره خورد در نگاهم بغضش ترکید، قطره های درشت اشکش، زلال و بی پروا چکید روی گونه اش، ماماااا..نم .. ما..مااانم ....


2: صدایش می لرزید، ا .. چرا گریه می کنی عزیزم، گم شدی؟


گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید، هق هق، گریه می کرد آن طوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم، آن گونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد، در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت.


3: ببین، ببین منم مامانمو گم کردم ولی گریه نمی کنم که الان باهم می ریم مامانامونو پیداشون می کنیم، خب؟

این را که گفتم، دلم گرفت، دلم عجیب گرفت، آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد، عجیب دلش می گیرد، یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم، پدر بزرگ، مادربزرگ، پدر، مادر، برادر، خواهر، عمو، کودکی هایم، همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم، غرورم، امیدم، عشقم، زندگی ام، من آن قدر گم کرده داااارم، آن قدر زیاااد ولی گریه نمی کنم که، ببین چشمامو ...


دروغ می گفتم، دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم، گریه می خواست، حسودی می کردم به دخترک، تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی؟ آرام تر شد، قطره های اشکش کوچکتر شد، احساس مشترک، نزدیک ترمان کرد ... دیدم یهو مادرش را در شلوغی همسفران پیدا کرده.


مهتاب گوشه ای از اطاق مشاوره کنگره 60 ایستاده بود و از فرط ناراحتی گریه امانش را بریده بود، چند دقیقه چشم از او بر نداشتم و چند کلامی برای این که او را آرام کنم صحبت کردم و گفت انگیزه ای برای ادامه زندگی ندارد، خودمان را به هم معرفی کردیم و از او خواستم که این گفتگو را در وبلاگم قرار دهم.


4: قبل از شروع گفتگو پرسیدم گفتی انگیزه ای برای ادامه زندگی نداری؟


8 سال است زندگی مشترک خود را با به دنیا آوردن دو دختر و ساختن خانه ای که همه آرزویش را داشتند و درست زمانی بود که حس می کردم تمام مشکلات را پشت سر گذاشتیم و می توانیم بنشینیم و شاهد بزرگ شدن بچه هایمان شویم که رفتار بیژن تغییر کرد، البته قبلأ کمی به رفتارها و معاشرت های من وسواس و سختگیری نشان می داد، نه به این حد که به من تهمت بزند که متأسفانه جایش نیست ذکر کنم، دو سال است متوجه شدم مصرف شیشه دارد و مصرف شیشه اخلاقش را بدتر کرد که به من شک داشته باشد.


5: اجازه می دهی از خودت بیشتر بدانم؟


هیچ وقت در مهمانی های خاص بعضی از جوانان شرکت نمی کردم، سرم توی درس و زندگی خودم بود، خیلی زود هم ازدواج کردم و عاشقانه همسرم را دوست می داشتم، در طی این سالها وابستگی ام به او خیلی زیاد شده بود و خانواده را مقدس می دانستم و فکر می کردم وظیفه اول و آخرم آرامش شادی عزیزانم است اما همه تلاشهایم فقط یک کابوسی بیش نبود.


6: چطور شد اعتیاد همسرت که هر فردی از شنیدن اعتیاد عزیزانش از آن آزرده خاطر می شود را متوجه شدی؟

بازگو کردن این حقیقت بسیار برایم تلخ و دشوار است که بگویم و خیلی سخت قبول کردم، با شنیدن این مطلب که همسرم معتاد است به مانند خودش من هم آرام آرام ذوب شدم، وقتی متوجه قضایا شدم که دیگر کار از کار گذشته بود.


همان اوایل ازدواج شکاک بود ولی بعد از شناخت من اخلاقش بهتر شد ولی این اواخر دیگر اخلاقش مزخرف شد، قبل از این که متوجه اعتیادش شوم تهمتهایی به من می زد، روزی قرآن را برداشتم و دستم را روی خط قرآن گذاشتم که هیچ گاه کار خلافی از من سر نزده حتی فکر بدی هم نکردم متأسفانه به قصد کشت مرا مورد ضرب و شتم قرار داد که تو با ...


تا یک روز به انباری رفتم و در همین حین دنبال چیزی که می خواستم در حین پیدا کردنش بودم که چیزی توجه ام را جلب کرد، شیشه اش برایم جالب بود، آن را برداشتم و با خود به خانه آوردم، از قضا برادرم آن روز ناگهانی به منزلمان آمد، زودتر از همسرم، من آن شیشه به ظاهر زیبا را روی اپن گذاشته بودم، برادرم آن را دید و پرسید این وسیله خانه شما چه می کند؟


گفتم در انباری پیدایش کردم، چه قدر زیباست، برادرم تعجب کرد و باز پرسید این خانه شما چه کار می کند؟ گفتم در انباری بود آوردمش بالا، پرسیدم چطور مگر؟ گفت این جهت استعمال مواد مخدر از نوع شیشه است، باز پرسید مطمئنی در انباری پیدایش کردی؟ گفتم آره.


این را که شنیدم صدای قلبم را چنان حس می کردم که تا مغزم آن را متوجه می شدم، دست و پایم به لرزه افتاد که بعد از چند وقت متوجه شدیم بله همسرم اعتیاد به شیشه پیدا کرده.


7: چه اقداماتی جهت درمانش انجام داده اید؟


خیلی از مراکز درمانی رفتیم ولی فقط قصدشان خالی کردن جیب مردم است، این اواخر هم که نادان تر شدیم کارمان به جنبل و جادو کشید و تاکنون همه مسیرها پوچ بود، از تمامی مجلات گرفته تا مراکزی که به اصطلاح هدفشان فقط جیب پرکردن خودشان است ولاغیر، با استفاده از اسامی خاص و بازی کردن کلمات ذهن ما را می شویند.


8: چه شد با این مرکز (کنگره 60) آشنا شدید؟


آخرین بار به یکی از کمپها رفتیم، گریه می کردم که پیر زنی آمد و گفت آدرس جایی را به تو می دهم که می شود امیدی به بازگشت این افراد داشت، من ناامید بودم ولی چند سئوال از او پرسیدم و او مختصری از این مکان برایم گفت و روش درمان آن، امروز به مدت 32 روز است که با کنگره 60 آشنا شدم.


9: با این مدت کم، چطور کنگره 60 را ارزیابی می کنید؟



در بدو ورودم از استقبال گرمی که از من صورت گرفت پیش خودم گفتم لابد اینجا هم مثل بقیه مراکز برای خودشان کیسه دوخته اند، بعد متوجه شدم ریالی دریافت نمی کنند، همه زحمات فی سبیل الله است، همه از جان مایه می گذارند بعد، از حرف خود پشیمان شدم و همین جا اعلام می کنم که مرا با این قضاوت ناپسند ببخشند، فقط می توانم بگویم کاری متفاوت با دیگر مراکز انجام می دهند علاوه بر این که راه درمان را به معتادین نشان می دهد ما خانواده ها که به خاطر آبروی خود در خفا و سکوت رنج می کشیم را نیز آرام می کنند.


10: جمله پایانی شما مهتاب عزیز؟



کنگره 60 دارد به من یاد می دهد که در وجودم به دنبال نکات مثبت بگردم و امیدوار باشم که روزی مجهولاتم را معلوم کنم تا صورت مسئله اعتیاد را بشناسم، از شما هم سپاسگزارم.


پس دیگر بس است غصه نخور، ما می توانیم با آموخته هایی که از کنگره 60 می آموزیم، اسباب آرامش خانواده هایمان را فراهم کنید پس در کنارش محکم و مصمم قدم برداریم.


من هم به نوبه خود برایتان همواره بهترینها را آرزومند.


تهیه و تنظیم مصاحبه: همسفر لیلا اخلاقی