گاهی اوقات آنقدر سرمان شلوغ می شود که یادمان می روم که چه بودیم و از کجا آمده ایم.


بی انصافیست اینکه مشغله هایمان آنقدر زیاد شده که ما را از گذشته و خویش خویشمان دور ساخته است.



فرصتی یافتم تا به گذشته ام فلش بکی بزنم، حداقل حسن این کار این بود که قدر لحظه لحظه سلامتی ام را بهتر بدانم و از پیش آمدن کوچکترین و پیش پا افتاده ترین مسائل گله مند نباشم.


سالها پیش زندگی مشترکم را با عشق و هزاران آرزوی رنگی آغاز کردم.


روزهای خوبی داشتم ، احساس قدرت درونم مرا به هرآنچه که می خواستم می رساند.


دیری نپائید در دنیای خارج از آنچه می بینیم ، بی آنکه خود بدانم ،مرا برای آزمونی سخت برگزیدند.


شیطان با تمام مهارتش آنچنان دست و پایم را بست که نفهمیدم چگونه مریدش شدم.


ناگهان دستان نوازشگرم به تازیانه هائی تبدیل شد که باورکردنش سخت بود.


دیگر از آن نگاهها و احساسات معصومانه ومهربان خبری نبود.


فقط خشم بود و نفرت ، بدبختی بود و گریه ، فریاد بود و آه ....گوئی شیطان حق استادی را در من به خوبی ادا کرده بود.


دیگر شاگرد جلد شیطان شده بودم و احساس می کردم استادم در گوشه ای مرا نظاره می کند و در دلش میگوید : احسنت ...


امّا من فریب خورده بودم، به خودم که آمدم دیدم همه چیز و همه کس را از دست داده ام ...

همدم تنهائی هایم سرنگ بود و سنجاق و فندک ...


خوابگاهم خرابه بود و گرمخانه ...


دلگرمی ام آتشی بود که گرما می داد ولی به چه قیمتی ...


سوخت آن آتش تمام زندگی و سرمایه ام بود ...


نفهمیدم که چگونه ورق برگشت ... شاید دلم به درد آمده بود و خدا هم گوشه چشمی به من کرده بود .


من مالِ این حرفها نبودم، جای من اینجا نبود وقدر من چیز دیگری بود.


لنگ لنگان خودم را به جاده ای رساندم که انتهایش نور بود و سرسبزی .


سرم را به زحمت بلند کردم و دیدم که انسانهای زیادی در مسیر این جاده اند.


گفتم : شما کیستید؟  گفتند : ما مسافریم ...


پرسیدم: من هم می توانم با شما همراه شوم.


در جواب: دستانم را گرفتند و مرا با خود همراه ساختند.


بعد از آن نوبت به این رسید که برای خود رب و استادی برگزینم.


مرید فرشته ای شدم که عشق در نگاه و کلامش موج می زد.


یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...


او بود که مرا با تمام ناشناخته ها آشنا ساخت و کوله بار ناامیدی را از دوشم برداشت.


جایگاهم را به من شناساند و مرا برای یک نبرد سهمگین آماده ساخت تا بتوانم گوهروجودی خویش را از شیطان بازستانم.


گاهی هشدار و گاهی امیدم میداد تا مبادا از مسیری که برگزیده ام منحرف شوم .


در کنارش هیچگاه تنهائی را احساس نکردم، دلتنگیهایم با کلامش آرام می گرفت.


هرچه دارم و هرآنچه باز ستانده ام مدیون استاد خویش هستم و تا عمردارم سپاسگزارش خواهم بود.


و امروز من در این مسیر ، نگاهم به دلهای خسته ایست که لنگ لنگان خود را به این جاده رسانده اند...


از خداوند بزرگ می خواهم که لحظه ای مرا به خودم وا مگذارد تا مبادا روزی مصداق آیه زیر شوم.


ان الانسان لربهی لکنود ، ان الانسان لربهی لکفور  (همانا انسان به رب خودش ناسپاس است )


نویسنده: احمد شریفیان