روزهای اولی که به کنگره آمده بودم همش صدایی از درونم به من میگفت که اینجا هم وقت تلف کردنه ولی نمیدانم که چرا به راه خودم ادامه دادم و بارها و بارها به خودم میگفتم که سجاد زندگیت همینه , باید تو مواد مصرف کنی و همش دنبال ترک باشی و فقط دنبال راه در رویی بودم که دیگر کنگره نروم ولی هربار که این تصمیم را میگرفتم نمیدانم که چجوری برادر لژیونیهام متوجه میشدن و می آمدن با من صحبت میکردن و محبتی که به من میکردن من را به راه درست سوق میدادند و من را دوباره به راه درست بر میگرداندند , تا اینکه اتفاق جالبی افتاد و این اتفاق این بود که وقتی سجاد تصمیم گرفت که در کنگره بماند متوجه شد که سجادی که عشقش مصرف مواد مخدر ( شیشه , کرک , تریاک , الکل , LSD ) بود فقط داره داروی درمانش را استفاده میکند و این تبدیل شدن از روز اول برای سجاد اتفاق افتاده بود ولی سجاد اینها را نمیدید , تا اینکه تصمیم گرفت تا خوبیها را ببیند این مسئله را دید.

  

گذشت تا زمانی که با راهنما و برادر لژیونیهایم به مسافرت سمنان رفتم و این بار اتفاق جالب تری رخ داد که این اتفاق این بود که از محالات بود که مسافرت بروم و دنبال مواد فروش نروم و تبدیل به شخصی شدم که اصلأ به این فکر نیوفتادم  و برایم سوال بود که سجادی که سخت تبدیل میشد چه اتفاقی افتاده که اینقدر عوض شده و تبدیل به مسافری شده که راه کنگره را قبول کرده.

  

در حال حاضر خیلی خوشحال هستم چون از خودم راضی هستم و فکر میکنم که مهم هم همین است ( رضایت از خود ) چون تبدیل به مسافری شدم که در راه نور سفر میکنم.

  

در حال حاضر هم احساس غریبی دارم و نمیدانم که این احساس من را به صعود کردن سوق میدهد یا به سقوط کردن و این احساس این است :

   احساس میکنم که بزرگ شده ام و خیلی از کارهای گذشته را برای خودم کاری کوچک میدانم و فکر میکنم که باید کارهای جدیدی بکنم و در مقابل این احساس سوالاتی هم از خودم پرسیدم :

  

1) آیا این احساس من همان منیت و بزرگ کردن خود است و آیا باید جلویش را بگیرم ؟

  

2) آیا این احساس باعث رشد در کنگره است و آیا طبیعی است ؟

  

و دنبال جوابهایم حتمأ هستم چون میخواهم دنبال آموزشهای جدید کنگره باشم و هنوز تشنه آموزش هستم و باید از اینی که هست جلوتر بروم و باید به هدفم برسم .

  

1391/3/15  سجاد

با تشکر از استاد عزیزم جناب آقای حسن بابائی