چهار گوشه ای به وسعت دریا . . .
دیگر درمانده و خسته شده بودم و کنار خیابان راه می رفتم، گاهی با خودم حرف می زدم و گاهی آهسته گریه می کردم، وقتی نگاه ترحم آمیز رهگذرها را می دیدم غم و اندوه من بیشتر و بیشتر می شد، با خودم می گفتم که چرا من باید این گونه گرفتار اعتیاد بشوم اما برایم مهمتر این بود که چگونه از بند اعتیاد خلاص بشوم، بارها و بارها اقدام کرده بودم، از ترک های چند روزه گرفته تا سم زدایی هایی که بعد از آنها با یک چمدان قرص به خانه برگشته بودم، هر بار که به خانه اول بر می گشتم ناامیدی و یأس من بیشتر می شد.
اما در یکی از این روزها که گوشه خیابان در حال عبور بودم ناگهان پیرمردی روبرویم ظاهر شد، سلام گرمی کرد و من هم سلام کردم، اول فکر کردم می خواهد آدرسی را سئوال کند اما او در چشمانم خیره شده بود و سکوتی معنادار داشت که مرا کلافه می کرد ناگهان شروع به صحبت کرد: پسرم بالاخره خسته شدی یا نه؟ زود خودم را جمع و جور کردم و گفتم: بله متوجه نشدم ...!
با لبخندی گوشه لب گفت: چرا پسرم متوجه شدی.
خودش را ناصر معرفی کرد و پدر کسی که سالها پیش درگیر اعتیاد بوده اما حالا دیگر سلامت و سر حال به زندگی معمولیش ادامه می دهد، نمی دانم چرا از حرف زدن با این پیرمرد ناراحت نبودم، شاید برای این بود که تا به حال کسی مرا مصرف کننده صدا نکرده بود و بابت اعتیادم مرا سرزنش نمی کرد، نصیحتم نمی کرد و مرتب از غیرت و مردانگی برایم حرف نمی زد، در حقیقت او با حرفهای دل خودم با من حرف می زد.
به خودم که آمدم متوجه شدم با یکدیگر روی یک نیمکت کنار یک پارک محلی نشسته ایم و او از جایی به نام کنگره 60 برایم حرف می زد.
از پسرش برایم گفت و از این که او هم چگونه به عنوان یک پدر مسئولانه کنار فرزند مصرف کننده اش ایستاده و به جای این که مثل خیلی ها دنبال دلیل اعتیاد پسرش بگردد، به فکر چاره بوده تا این که با کنگره 60 آشنا شده.
نمی دانم چرا اما هم صحبتی با این پیرمرد برایم دلنشین بود، شاید مرا به یاد معلم دوران دبستانم می انداخت، بعد از نیم ساعت هم صحبتی با من و گفتگو در مورد اعتیاد و راهکارهای درمان این بیماری، از جیبش کاغذ و قلمی بیرون آورد و آدرس کنگره 60 را برایم نوشت و گفت من فقط یک آدرس می دهم و تو تنها کسی هستی که باید تصمیم بگیری اما هیچ وقت آخرین حرفهایی را که قبل از رفتنش به من زد فراموش نمی کنم، گفت: پسرم روی تابلوی کنگره 60 نوشته شده جمعیت احیای انسانی کنگره 60، یادت نرود وقتی رفتی داخل تابلوی دیگری را خواهی دید که نوشته اول ندانی را بدان تا بدانی را بدانی.
گیج و مبهوت گوش می دادم و اقرار می کنم وقتی به کنگره رسیدم اصلأ به این جملات توجهی نکردم، آنقدر برای نجات عجله داشتم که به هیچ چیز دیگری توجه نمی کردم، آنجا با آدمهای عجیبی روبرو شدم، بدون این که مرا بشناسند مرا در آغوش گرفتند و سئوالهای مرا با متانت پاسخ دادند، این ارتباط باعث شد تا چند جلسه دیگر هم برای مراحل قبول من به عنوان یک عضوی از این خانواده سپری بشود تا این که با راهنمایی آشنا شدم که خودش اعتیاد را تجربه کرده بود و به درمان رسیده بود.
حالا او سالها بود که برای کسانی مثل من خدمت می کرد، بدون هیچ چشم داشتی چون او خود من بود و من خود او بودم اما تا مدتها نمی فهمیدم چرا هرجا و پیش هر کسی که می رفتم صحبت از نشریات کنگره 60 بود.
محل ارائه این نشریات حدود سه متر مربع کنار حیاط وسعت داشت اما چرا آنقدر این مکان برای این آدمها پر رفت و آمد بود؟
آدمهایی را می دیدم که بعد از مراجعه از نشریات لبخندی بر لب داشتند و با شور و اشتیاقی، نوشتار، سی دی یا هر ابزار آموزشی دیگری را که در دست داشتند برانداز می کردند انگار که برایش برنامه ریزی هم می کردند که مثلأ این را کجا گوش کنم، چه وقتی گوش کنم و خیلی حرفهای دیگر ...
چند هفته ای از حضورم در کنگره 60 گذشته بود، در حیاط نشسته بودم اما جلسه هنوز شروع نشده بود، به شکل خیلی اتفاقی تابلوی زردی بالای سر نشریات توجه مرا جلب کرد، ای وای رویش نوشته بود اول ندانی را بدان تا بدانی را بدانی!
به سرعت رفتم بیرون و تابلوی بالای درب ورودی را خواندم، نوشته بود جمعیت احیای انسانی کنگره 60 و دیگر هیچ! هیچ مطلب دیگری در مورد اعتیاد نوشته نشده بود ...
در افکارم غرق شدم، منظور آن پیرمرد چه بود؟ شاید احیای انسانی معنیش این باشد که ما مرده های متحرکی بودیم که نیاز به احیاء دوباره داریم و باید زندگی تازه ای را شروع کنیم.
اما ماهها گذشت تا فهمیدم درمان اعتیاد در کنگره 60 کوچکترین اتفاقی بوده که انجام می شود و عظمت این کار همیشه از محل چهار گوشی به وسعت سه متر مربع آغاز می شد، جایی که محل ارائه نشریات، سی دی ها و مکتوبات استادان بزرگی همچون آقای مهندس دژاکام، بنیان کنگره 60 و آقای امین دژاکام استاد جهانبینی کنگره 60 بوده و همچنین در لابلای این نوشتارها، نوشتارهای دیگری از کهنه کاران دیگر کنگره دیده می شد.
به راستی مگر این اتاق کوچک و کم حجم، چقدر وسعت دارد؟ حتی کسی که به عنوان مسئول ارائه این نشریات آنجا حضور داشت به سختی نشسته بود، خدایا مگر این نوشتارها چه می گویند که این محل را تبدیل به دریا کرده است، دریایی که هر چه آب از آن بر می داری تمامی ندارد ...
حالا فهمیدم دلیل اعتیادم جهل و نادانی خودم بوده و برای این که بخواهم از اعتیادم دور بشوم باید از جهل و نادانی عبور کنم و اگر بخواهم دانا و داناتر بشوم باید منابعی را برای آموزش در دست داشته باشم، تجربیات دیگران برایم ارزشمند خواهد بود اما بدون آموزش کار خیلی سخت خواهد شد.
هنوز آن پیرمرد مهربان را می بینم، بعد از درمان اعتیادم هروقت مرا می بیند با نگاهی تحسین آمیز و رضایت بخش به من نگاه می کند، برای همیشه از او ممنونم، بعدها فهمیدم او همان معلم دوران تحصیل خود من است، من همسفر نداشتم اما معلم بازنشسته و کهنه کار من همسفر من هم بود، او همسفر دو نفر بود، ما هر دو به داشتن چنین همسفری می بالیم و افتخار می کنیم، من و پسر پیرمرد با هم برادر شدیم، چون راهنمای ما هم یکی است.
ما هر دو در طول درمان اعتیادمان از منابع و نشریات کنگره بسیار استفاده کردیم اما مطلب اینجاست که تازه بعد از درمان اعتیاد چقدر این منابع باعث رشد و پیشرفت من و دیگران در زندگی شخصی و خانوادگیمان شد، من هنوز هم در حال استفاده از این منابع هستم گویی که این چشمه هرگز برایش پایانی نیست.
صدای دلنواز آقای مهندس دژاکام و نوای گرم و دلنشین آقای امین دژاکام هر شنونده ای را متحول می کند و نوع مکتوب نوشتارها طوری خواننده را جذب می کند که گویی نویسنده آنها این مطالب را خصوصأ برای او نوشته.
من هم این مطالب را برای شما خواننده عزیز نوشته ام، مخصوص خود شما، شاید برای تشریح عظمت مطالب یاد شده در نوشتارها قلم برای توضیح آن یاری ندهد، جوهر رنگ ببازد و قلم در دستان به ضعف گراید و از ناتوانی خود فریاد برآورد اما آنچه که پس از سالها بعد از درمان اعتیاد در کنگره متوجه شدم این است که زمان در حال گذر است و کسانی که از این منابع ارزشمند در کنگره سود می برند در حال رشد روز افزون هستند و هر روز بر توانایی هایشان افزوده می شود و کسانی که از این قاعده پیروی نکنند بازنده هایی خاموش خواهند بود، می دانم که روی جلد کتاب جهانبینی کنگره نوشته شده جهانبینی کاربردی و نه توضیحی یا تشریحی ...
چنانچه کسی همه مطالب را یاد بگیرد و حتی حفظ نماید اما از آنها در زندگی بهره نبرد انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است، هیچ اتاق چهار گوشه ای به وسعت دریا نبوده، هیچ پیرمردی بر سر راه او نیامده و هیچ دوست و یاری نیافته است و فقط قطع مواد مخدر بوده است و بس.
حتی اگر سالها از قطع مواد چنین انسانی بگذرد و او قدمتی به مدت سالها پیدا کرده باشد، باز هم هنوز راه زیادی در پیش دارد ...
نویسنده: علی صداقت 1391/8/11
منبع: وبلاگ لژیون علی صداقت






این سـایت به هدف ارایه تجربیات درمان تدریجی اعتیـاد، ارایه مقـالات علمـی و سایر مطالب مختلف شکل گرفته است این سایت به شخص خـاصی تعلق ندارد و شما هم می توانید در بخش زیر با پذیرفتن قـوانین سـایت عضوی از نویسندگـان ما باشیـد و اخبار و مقالات خود را ارسال و با نام خود در سایت قرار دهید . . .