یکشنبه 91/2/24 ساعت 19:00 راهنما دفترچه ام را گرفت چیزی درآن نوشت بعد به دستم داد و گفت بعد از لژیون نگاهش کن، و این شروع آغاز دیگری برای من مسافر بود، بعد از لژیون وقتی نگاه کردم دیدم نوشته شده از 91/2/25 قطع کامل مواد! خودم انگار منتظر بودم و پله های آخر گوش به زنگ این فرمان بودم تا اینکه آن لحظه بالاخره فرا رسید، یه جورایی خوشحال بودم، میخواستم خودم را محک بزنم ببینم چند مَرده حلاجم، به قولی باوری در ناباوری برایم می شد یا نه؟

  

همان شب ساعت 24 تا 3 صبح حالم خوب نبود و سرگیجه شدیدی گرفتم و من را به بیمارستان بردند البته ربطی به مواد نداشت فشارم بالا رفته بود با یک سرم نمکی و آمپول بتامتازون حالم خوب شد و ساعت 9 صبح مرخص شدم، به خانه آمدم و راحت خوابیدم. ساعت 12 ظهر بیدار شدم، ناهار خوردم و سی دی ظرفیت، پذیرش و مشارکت مکتوب خودم را خواندم و آرام شدم و به کارهای ساده ای که میتوانستم انجام دهم مشغول شدم، عصر به راهنمایم زنگ زدم و حالم را برایش توضیح دادم ایشان گفتند: نگران نباش،چون در مرحله سازگاری قرارداری وباید یوم الفصل را سپری کنی!! ساعت 23 شب به رختخواب رفتم ولی خوابم نمیبرد. در پاها کمی اسپاسم یا گرفتگی و گاهی اوقات سیم کشی خفیف مشاهده میکردم، باز بلند شدم و کتاب 60 درجه را مطالعه کردم یواش یواش خواب به سراغم آمد. صبح زود ساعت 7 بیدار شدم صبحانه خوردم و کمی رفتم بیرون پیاده روی، باخودم فکر میکردم دیشب که گذشت و بالاخره کمی سختی دارد و باید این مراحل را به عنوان سازگاری پشت سربگذارم، چون تا دو روز قبل دو وعده 50 میلی گرمی جیره ام بود و عملاً نباید اذیت زیادی میشدم و این را باور داشتم که درسفر زندگی ما یا صعود داریم یا سقوط! سکون مساوی است با سقوط .!! 

   

من تصمیم به صعود در مسیر انسانی خود داشتم، تا عصر حالم بد نبود،  ساعت حدود 18 روز دوشنبه کمی بی قرار و ناآرام شده بودم، مجددا با راهنمای خودم تماس گرفتم و شرایطم را بازگو کردم . نه دل پیچه، نه بیرون روی، نه آبریزش بینی و چشم. فقط پرش پاها و کمی دلهره از فرا و رسیدن شب، که راهنمای خوبم تمام نشانه ها را عالی دانست و باسخنان خود دلم را آرام کرد و گفت: کمی قدم بزن و دوش بگیر و شام سبک بخور و مطالعه کن،من هم همان کارها را انجام دادم وشب با کمی بی قراری که خوب بازپرداخت بدهی و کسب دانایی و سلامت را هم درنظر گرفتم و با کمی غلتیدن درجای خود بالاخره خوابیدم. روز بعد سه شنبه بود خوشحال بودم که به جلسه کارگاه های آموزشی و کنگره میروم وقتی رفتم و در معرفی خودم گفتم دو روزه که سقوط آزاد و سازگاریم، حال عجیبی داشتم مخصوصاً با تشویق و سوت زدنهای بچه ها یک حال دیگری به من دست داد انگار آنها هم متوجه تغییری که در جسم و روان من بوجود آمده بود را با خوشحالی درک میکردند، تا روز پنج شنبه 91/2/28 این شرایط وجود داشت و در روز دوم و سوم تقریباً باور کرده بودم که دیگر به مواد نیاز ندارم و از شدت پرش و دلهره ام در شب کم شده بود و به خودم افتخار میکردم که توانسته بودم چهار و نیم روز را بدون دریافت مواد سپری کنم.

  

اینجا بود که فهمیدم به قول راهنمایم: تردیدها به ما خیانت میکنند تا به آنچه لیاقتش را داریم نرسیم و پیامی از سردار که میفرماید به تمام انسانها میگوییم که در پایان یک نقطه و آغاز نقطه ی دیگر قرار دارند آنچه میخواهند با خود داشته باشند با تفکر باشد و بی تردید به بلندترین سلسله جبالها بدون هیچ خوفی و ترسی دست خواهند یافت، و من پس از چهار روز مرحله دیگر را که 1 گرم 10 روز در یک وعده بود را شروع کردم و این هم تجربه دیگری برای من خواهد بود.

  

منبع:لژیون آقای داوود عرب