ﺑﺎﯾﺪ داﻧﺴﺖ ﮐﻪ اﻧﺴﺎن ﻫﻤﻮاره ﺑﻪ دﻧﺒـﺎل اﯾـﻦ مسئله ﺑـﻮده ﮐـﻪ ﺑـﻪ ﺧﺪاوﻧـﺪ ﻧﺰدﯾـﮏ ﺷـﻮد؛ ﺑﺮاي ﺷﺮوع ﯾﮏ ﻣﺜﺎل ﮐـﻪ ﻫﻤﯿﺸـﻪ ﺑـﺮاي ﺧـﻮد ﻣـﻦ و رﻫﺠﻮﯾـﺎن در ﻟﮋﯾـﻮن ﮐﺎرﺳـﺎز بوده برایتان ﺑﺎزﮔﻮ می‌کنم. اﯾـﻦ ﻣﺜـﺎل از ﺑـﺪو ﺷـﺮوع ﺣـﺮﮐﺘﻢ در ﮐﻨﮕـﺮه ﺧﯿﻠـﯽ ﭘﺮرﻧـﮓ در ذهن ﻣﻦ وﺟﻮد داﺷﺘﻪ:



در ﻧﻈﺮ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ ﮐﻪ اﺑﺘـﺪاي ﯾـﮏ مسیر جنگلی ﻫﺴـﺘﯿﻢ ﺑـﺎ درﺧﺘـﺎﻧﯽ ﺑﻠﻨـﺪ و سر به فلک کشیده ﮐﻪ ﻧـﻮر ﺧﻮرﺷـﯿﺪ از لا بلای شاخه‌های آن‌ها ﺻـﻮرﺗﺘﺎن را ﻧـﻮازش می‌دهد و در اﻧﺘﻬـﺎي اﯾــﻦ ﻣﺴــﯿﺮ ﯾـﮏ ﮐﻠﺒــﻪ ﺟﻨﮕﻠــﯽ ﺑـﻪ ﭼﺸــﻢ می‌خورد، دور اﺳــﺖ اﻣــﺎ قابل‌ مشاهده ﯾﮏ ﻧﯿﺮوي دروﻧﯽ ﺑـﻪ ﺷـﻤﺎ می‌گوید ﺑﺎﯾـﺪ ﺑـﻪ آن ﮐﻠﺒـﻪ ﺑﺮﺳـﯽ و دُر گران‌بهایی را ﮐﻪ از آن ﺷﻤﺎﺳـﺖ ﺑـﻪ دﺳـﺖ ﺑﯿﺎورﯾـﺪ، اﯾـﻦ در اول ﻣﺴـﯿﺮ اﺳـﺖ ﯾﻌﻨـﯽ ﺷـﺮوع یکی از دوره‌های زﻧـﺪﮔﯽ اﻧﺴـﺎن ﮐـﻪ ﻫﻤـﺎن ﻓﺮﻣـﺎن و مأموریت اﻧﺴـﺎن اﺳـﺖ، ﺑﺎﯾـﺪ ﺑـﻪ راه افتاد و ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐـﺮد در اﯾـﻦ ﻣﺴـﯿﺮ ﭼـﻪ ﻧﯿـﺎز دارم، ﻗـﻮت ﮐـﺎﻓﯽ و اﺑﺰارﻫـﺎي ادامه راه ﻫﻤــﻪ را در اختیاردارم، ﺧﺪاوﻧــﺪ ﻫﻤــﻪ را به من داده و در اﺧﺘﯿــﺎرم ﮔﺬاﺷــﺘﻪ، اما گاهی اوﻗﺎت انسان‌ها ﺗﺎ اﻧﺘﻬـﺎي ﻣﺴـﯿﺮ از ﺑﺴـﯿﺎري اﺑﺰارﻫـﺎ اﺳـﺘﻔﺎده نمی‌کنند ﺣﺘـﯽ نمی‌دانند ﮐــﻪ ﺣﺎﻣــﻞ آن‌ها ﻫﺴــﺘﻨﺪ، اواﯾــﻞ ﻣﺴــﯿﺮ اﺳــﺖ ﭼــﻪ ﺟــﺬاب و زﯾﺒﺎﺳــﺖ، آهسته‌آهسته زﻣــﺎن می‌گذرد و ﻣــﻦ ﺑــﻪ راه اداﻣــﻪ می‌دهم، اﺣﺴــﺎس می‌کنم ﻧﯿــﺎز به استراحت دارم، گوشه‌ای می‌نشینم، ﺑـﺮ درﺧﺘـﯽ ﺗﮑﯿـﻪ می‌کنم ﺗـﺎ ﮐﻤـﯽ آب بنوشم و ﮐﻤﯽ اﻧﺮژي ﺑﮕﯿﺮم، ﻧﺎﮔﻬـﺎن آن ﻃـﺮف ﺗـﺮ نگاهم ﺑـﻪ اﺷـﯿﺎ ء درخشنده‌ای می‌افتد، ناخودآگاه ﺑﺪون ﺗﺮس و ﺗﻔﮑـﺮ ﺷـﺮوع ﺑـﻪ ﺣﺮﮐـﺖ ﺑـﻪ ﺳـﻤﺖ آن‌ها می‌نمایم، زمانی که می رﺳــﻢ می‌بینم ﭼــﻪ ﺟــﺬاب اﺳــﺖ، زر و ﺳــﮑﻪ و اﺷــﯿﺎء ﻗﯿﻤﺘــﯽ، ﭼﻨــﺪ صباحی سرگرم دﯾﺪﻧﺸﺎن می‌شوم، ﺑـﺎ ﺧـﻮد می‌گویم ﻣﻘـﺪاري از آن‌ها را ﺑـﺎ ﺧـﻮد می‌برم برای روز ﻣﺒـﺎدا، ﭘـﺲ اﻧـﺪازي اﺳـﺖ، ﻣﺸـﺖ ﻣﺸـﺖ می‌ریزم در کوله‌ام، کوله‌ای که در آن اﺑﺰارﻫـﺎي انسانی است ﻣﻮﺟـﻮد است، ﻧﺎﮔﻬـﺎن ﺻـﺪاﯾﯽ ﻣـﺮا ﺑـﻪ ﺧـﻮد می‌آورد، ﺑﺮاي ﭼﻪ آﻣﺪي؟ ﭼﻪ ﮐﺎر می‌کنی؟ ﺑـﻪ او می‌گویم ﺻـﺒﺮ ﮐـﻦ آلان می‌آیم، این‌ها ﻻزﻣﻪ ﺳﻔﺮم اﺳـﺖ، ﻫﺮﭼـﻪ آن ﺻـﺪا می‌گوید اﻻ و ﺑـﻼ ﻻزﻣـﺖ نمی‌شود، ﻣـﯽﮔﻮﯾﻢ ﺗـﻮ نمی‌فهمی ﻣـﻦ می‌دانم این‌ها ﻧﯿـﺎز اﺳـﺖ، ﺻـﺪا ﻗﻄـﻊ می‌شود و دیگر مزاحمم نمی‌شود، دوﺑﺎره ﺻـﺪاﯾﯽ می‌شنوم ﺻـﺪاي ﺟـﻨﺲ دﯾﮕـﺮ ﮐﻤـﯽ ﺑﯿﺸـﺘﺮ دقت می‌کنم، ﻣﺮا می‌خواند اﻣـﺎ ﺻـﺪا از ﻋﻤـﻖ ﺟﻨﮕـﻞ اﺳـﺖ، ﺑـﺎ ﺧـﻮد می‌گویم خطری ندارد ﻣﻦ ﮐﻪ ﺗﺎ اﯾﻨﺠﺎ آمده‌ام ﺑـﺎز ﻫـﻢ می‌روم، ﻧﮕـﺎﻫﯽ ﺑـﻪ ﭘﺸـﺖ ﺳـﺮ می‌کنم هنوز جاده و ﻣﺴﯿﺮي ﮐﻪ از آن خارج‌شده‌ام را می‌بینم اﻣـﺎ ﻗـﺪري ﺟﻠـﻮﺗﺮ می‌روم دیگر جاده ﻣﺸﺨﺺ نیست، دﻧﺒـﺎل ﺻـﺪا می‌روم و ﻧﺎﮔﻬـﺎن ﻣـﺎﻫﺮوﯾﯽ را می‌بینم، چه زیباست، دل و دﯾﻦ و ﻋﻘـﻞ و ﻫﻮﺷـﻢ ﻫﻤـﻪ را ﺑـﻪ ﺑـﺎد دادي، ﺷـﺮوع ﺑـﻪ ﺻـﺤﺒﺖ ﺑـﺎ آن ماهروی می‌کنم، ﺻـﺪاﯾﯽ در دروﻧـﻢ می‌گوید زﻣـﺎن در ﺣـﺎل ﮔﺬﺷـﺘﻦ اﺳـﺖ ﺑـﻪ او می‌گویم ﺟﺎن ﻣﺎدرت ﻋﯿﺸﻢ را ﺧـﺮاب ﻧﮑـﻦ ﺑﮕـﺬار ﮐﻤـﯽ ﺣـﺎل ﮐﻨـﯿﻢ، ﺻـﺪا ﻗﻄـﻊ می‌شود، ﻣــﺪﺗﯽ می‌گذرد در کوله‌ام زر و سیم ﺑﺴــﯿﺎر دارم و ﺳــﻨﮕﯿﻨﯽ آن ﻣــﺮا اذیت می‌کند، دﺳﺖ ﺑـﺮ دﺳـﺖ آن دﻟﺒـﺮ می‌دهم و راه می‌افتم.


ﺑـﺎز ﺻـﺪاي دروﻧـﯽ می‌گوید: دﯾﻮاﻧـﻪ ﺑـﻪ ﮐﺠـﺎ می‌روی ﭼﻨـﯿﻦ ﺷـﺘﺎﺑﺎن، ﭼـﻪ ﮐـﺎر می‌کنی، ﺑـﺎز ﺑـﻪ او ﻣـﯽﮔﻮﯾﻢ: دﯾﻮاﻧﻪ ﺧﻮدﺗﯽ و ﺟـﺪ و آﺑـﺎدت، وﻟـﻢ ﮐـﻦ ﯾـﺎر ﺑـﻪ اﯾـﻦ زﯾﺒـﺎﯾﯽ را نمی‌بینی در کنارم! می‌گوید ﯾـﺎر ﺗـﻮ در آن ﮐﻠﺒـﻪ ﻣﻨﺘﻈـﺮ ﺗﻮﺳـﺖ، می‌گویم دم را ﻏﻨﯿﻤـﺖ است این را رﻫﺎ ﮐﻨﻢ، اﯾﻦ ﻫﻤﻪ را ﺑـﺮوم ﺗـﺎ ﮐـﯽ ﺑـﻪ آن ﮐﻠﺒـﻪ ﺑﺮﺳـﻢ، ﮐﻤـﯽ می‌رویم زمانی می‌گذرد، از لا بلای درﺧﺘـﺎن ﭼﻬـﺮه ﯾـﮏ ﻗﺼـﺮ زﯾﺒـﺎ و ﺑـﺰرگ ﻧﻤﺎﯾـﺎن می‌شود، وارد قصر می‌شوی ﭼﻘﺪر باشکوه اﺳـﺖ ﺑـﺎز ﻫـﻢ اﯾـﻦ ﺗﻔﮑـﺮ، ﮐـﯽ ﺑـﻪ آن ﮐﻠﺒـﻪ ﻣﺤﻘـﺮ می‌رود.


اﻧﮕﺎر ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿـﺰ آﻣـﺎده اﺳـﺖ ﺗـﺎ ﮐـﺎﻣﯽ از دﻟﺒـﺮ ﺑﮕﯿـﺮﯾﻢ، در آن ﻗﺼـﺮ ﺗﻤـﺎﻣﯽ نوکران و کلفت‌ها دﺳـﺖ ﺑـﻪ ﺳـﯿﻨﻪ آماده‌اند ﺗـﺎ ﻣـﻦ فرمان دﻫـﻢ، ﺑـﻪ ﻣـﺎ خوش‌ آمد ﻣـﯽﮔﻮﯾﻨــﺪ، ﮔــﻮﯾﯽ ﻣــﻦ ﭘﺎدﺷــﺎه آن ﻗﺼــﺮم، دوﺑــﺎره ﺻــﺪاي دروﻧــﻢ اﯾــﻦ ﺑــﺎر با فقان می‌گوید: آﺧﺮ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ می‌روی؟


اوﻟـﯿﻦ ﺑـﺎده را ﮐـﻪ می‌نوشم ﺻـﺪا ﺧـﺎﻣﻮش می‌شود و من ﻣﺴﺦ در ﺧﻤﺮ می‌شوم، ﭼـﻪ ﺣـﺎل زﯾﺒـﺎﯾﯽ است، ﺧـﺪاﯾﺎ اﯾـﻦ ﺣـﺎل را از ﻣـﺎ ﻣﮕﯿـﺮ! ﻣﺪﺗﯽ می‌گذرد و ﻣـﻦ روزبه‌روز ﺑـﻪ آن ﭼﯿﺰﻫـﺎﯾﯽ ﮐـﻪ به دست آوردم ﺑﯿﺸـﺘﺮ وابسته می‌شدم آهسته‌ آهسته در ﮐﻨــﺎر ﺑــﺎده ﻣﻨﻘﻠــﯽ می‌آید و ﺟﺴــﻤﯽ ﺳــﺨﺖ و ﺳــﯿﺎه در بشقابی تزئین ﺷﺪه از آب ﻃـﻼ پیش‌ خدمتان می‌گوید، اکسیر ﺟـﻮاﻧﯽ اﺳـﺖ، این را ﻣﺼﺮف ﮐﻨﯿﺪ ﻗﺮﺑﺎن و ﻃﺮﯾﻘﻪ ﻣﺼﺮف را ﺑﻪ ﻣـ ﻦ ﯾـﺎد می‌دهند ﺑـﺎ ﺟﺴـﻤﯽ ﮔـﺮز ﻣﺎﻧﻨـﺪ، ﭼﻨــﺪ ﭘﮑــﯽ ﮐــﻪ ﮐﺸــﯿﺪم ﻧﺎﮔﻬــﺎن دﮔﺮﮔــﻮن ﺷــﺪم، ﺧــﺪاﯾﺎ اﯾــﻦ دﯾﮕــﺮ ﭼﯿﺴــﺖ؟ واقعاً اکسیر ﺟــﻮاﻧﯽ اﺳــﺖ، آن قدر ﺷــﺎداب و ﺑــﺎ انرژی ﺷــﺪم ﮐــﻪ ﮔــﻮﯾﯽ ﺑــﺮ ﺗﻤــﺎم جهان حکمران ﻫﺴﺘﻢ. چشم‌هایم ﺑﻬﺘﺮ می‌بیند، گوش‌هایم ﺑﻬﺘـﺮ می‌شنود، ﭼـﻪ بگویم از مهربانی‌ام و ﭼــﻪ ﺑﮕــﻮﯾﻢ از بخشندگی‌ام، ﻫﺮﭼــﻪ ﮐــﻪ ﺑﮕــﻮﯾﻢ ﮐــﻢ اﺳــﺖ، ناگهان چند باره آن ﺧﺮوس بی‌محل پیدایش ﺷـﺪ که‌ ای ﺑﯿﭽـﺎره ﭼـﻪ می‌کنی؟ اﯾـﻦ ره که تو می‌روی ﺑـﻪ نا کجا آباد اﺳـﺖ! و در ﺟـﻮاب ﺑـﻪ او می‌گویم ﮐـﻪ: اﮔـﺮ نا کجا آباد اﯾﻨﺠﺎﺳـﺖ ﺑﮕـﺬار ﺑﻤـﺎﻧﻢ. ﺑﮕـﺬار در اﯾـﻦ نا کجا آباد زﻧـﺪﮔﯽ ﮐـﻨﻢ.


ﻣـﻦ می‌توانم به کجا آﺑـﺎد ﺗﺒـﺪﯾﻠﺶ ﮐـﻨﻢ، ﺧﻨﺪﯾـﺪ و ﮔﻔـﺖ ﺑﺎﺷـﻪ، اﮔـﺮ این چنین دوﺳـﺖ داري و بچرخ و واقعاً ﭼﺮﺧﯿﺪم، اﻣـﺎ ﯾـﮏ دﺳـﺖ ﺑـﺎده و دﺳـﺖ دﯾﮕـﺮ ﺑـﺮ دﺳـﺖ ﯾـﺎر، ﻣـﻦ ﺗـﺎزه به پست و ﻣﻘﺎم رﺳﯿﺪم ﮐﺠﺎ ﺑـﺮوم؟ اصلاً  ﺗﻤـﺎم این‌ها را ﺧﺪاوﻧـﺪ آﻓﺮﯾـﺪه ﺗـﺎ ﻣـﻦ استفاده کنم ﻫـﺮﮐﺲ ﮐـﻪ اﺳـﺘﻔﺎده نمی‌کند ﻋﻘﻠـﺶ ﺧـﻮب ﮐـﺎر نمی‌کند و از زﻧـﺪﮔﯽ عقب است و ﻣﻦ ﺗـﺎ ﺟﺎیی که می‌توانستم اﺳـﺘﻔﺎده ﮐـﺮدم، روزﻫـﺎ از ﭘـﯽ ﻫـﻢ می‌گذشت، روزي در آﯾﻨﻪ ﺧـﻮد را ﻧﮕـﺎه ﮐـﺮدم، موهایم سفید شده ﺑـﻮد و رد ﭘـﺎي زﻣـﺎن ﺑـﺮ چهره‌ام کاملاً  ﻧﻤﺎﯾــﺎن ﺑــﻮد، دﯾﮕــﺮ ﺟــﻮاﻧﯽ وﺟــﻮد ﻧﺪاﺷــﺖ چهره‌ام ﺗﮑﯿــﺪه ﺑــﻮد و قدم خمیده، ﮐﺎر ﻫﺮ روزم ﺷـﺪه ﺑـﻮد باده‌نوشی و ﻣﺼـﺮف اﮐﺴـﯿﺮ ﺟـﻮاﻧﯽ. اﻣـﺎ ﺟـﻮان که نشدم ﻫﯿﭻ ﺑﻠﮑﻪ در زﻣﺎن از کارافتاده و ﺑـﯽ اﻧـﺮژي ﺷـﺪم ﺗـﺎ جایی‌که دﯾﮕـﺮ ﺗـﻮان فکر کردن ﻧﺪاﺷﺘﻢ ﻓﻘﻂ و ﻓﻘـﻂ ﻣﺼـﺮف ﻣـﻮاد ﻣﺨـﺪر ﺷـﺪه ﺑـﻮد ﮐـﺎرم از ﺻـﺒﺢ ﺗـﺎ ﺷـﺐ و از شب ﺗــﺎ ﺻــﺒﺢ، ﮔــﺎﻫﯽ اوﻗــﺎت ﻫــﻢ بی‌هوش می‌شدم، زﻣــﺎﻧﯽ ﮔﺬﺷــﺖ دﯾﮕــﺮ در آن قصر ﻫـﯿﭻ ﺟﺎﯾﮕـﺎﻫﯽ ﻧﺪاﺷـﺘﻢ، ﺗـﺎ روزي ﮐـﻪ ﻫﻤـﺎن دﻟﺒـﺮ طنّاز ﻣـﺮا ﺗـﺮك ﮐـﺮد و تمام پیش‌خدمتان، ﻧـﻮﮐﺮان و ﮐﻠﻔﺘـﺎن رﻓﺘﻨـﺪ.


ﻣـﻦ ﻣﺎﻧـﺪم و آن ﻗﺼـﺮ، آهسته‌ آهسته تمام قصر ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺑـﻪ مخروبه‌ای ﺷـﺪ و ﻣـﻦ در گوشه‌ای از آن ﻣﺠﺒـﻮر ﺑـﻪ ﻣﺼـﺮف ﺧﻤـﺮ و مخدر ﺑــﻮدم ﭼــﻮن اﮔــﺮ ﻣﺼــﺮف نمی‌کردم رو ﺑــﻪ ﻣــﺮگ می‌رفتم، دور و ﺑــﺮم را نگاه می ﮐﺮدم، دﯾﺪم ﮐـﻪ هیچ‌چیز سر جایش ﻧﯿﺴـﺖ «اﻧﺴـﺎن ﮔـﺎﻫﯽ در ﺟـﺎﯾﯽ می‌ماند و به ﻋﻠﺖ و معلول‌های آن ﻓﮑـﺮ نمی‌کند، ﻧﯿـﮏ می‌داند ﮐـﻪ ﺑﺎﯾـﺪ ﺟﻬـﺖ را ﺗﻐﯿﯿـﺮ دﻫـﺪ، اﻣـﺎ در میان آب‌های ﭘﺮ ﺗﻼﻃﻢ اﺳﯿﺮ می‌شود ﺗـﺎ ﺑـﻪ ﺧﺸـﮑﯽ ﺑﺮﺳـﺪ» دﯾﮕـﺮ ﻗﺼـﺮي وﺟـﻮد ﻧﺪاﺷـﺖ، ﺷﺪه ﺑﻮد ﺧﺮاﺑﻪ وﯾﺮاﻧﻪ، ﻧﺎﮔﻬﺎن ﺑﻪ ﯾﺎد آن ﺻﺪا اﻓﺘﺎدم، اﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﺧﺒﺮي ﻧﺒﻮد. ﻫــﺮ ﭼــﻪ داد زدم ﺟــﻮاﺑﯽ ﻧﺸــﻨﯿﺪم، آن قدر ﺻــﺪا ﮐــﺮدم و ﮔﺮﯾــﻪ سر دادم ﺗــﺎ بی‌هوش ﺷــﺪم «ﺷــﻬﺮ ﺑــﻪ یک باره ﻃﻐﯿــﺎن دﭼــﺎر می‌گردد، اﻣــﺎ ﻧﺴــﯿﻢ آرام الله ﭘــﺲ از ﭼﻨــﺪي در تمامی آبادی‌ها ﺣــﺎﮐﻢ می‌شود» در آن ﺣــﺎل بی‌هوشی ﻣﺴﯿﺮ و ﺟــﺎده اﺻــﻠﯽ و ﻣﺴــﺘﻘﯿﻢ را دیدم، در گوشه‌ای از آن ﻣﺴــﯿﺮ روي ﺗــﺎﺑﻠﻮي ﭼــﻮﺑﯽ ﻧﻮﺷــﺘﻪ ﺷــﺪه ﺑــﻮد: «راه مستقیم پیشرو ﻧﺪارد ﭼـﻮن ﭘﯿﺸـﺮوي آن الله اﺳـﺖ»، ﺑﺮﮔﺸـﺘﻢ ﺑـﻪ ﻋﻘـﺐ و ﯾـﺎدم آﻣـﺪ ﮐـﻪ چگونه از آن ﻣﺴـﯿﺮ ﺧـﺎرج ﺷـﺪم، در ﻫﻤـﺎن ﺧـﻮاب از ﺧـﺪا درﺧﻮاﺳـﺖ ﮐـﺮدم ﮐﻤﮑـﻢ ﮐﻨـﺪ تا برگردم ﺑـﻪ آن ﻣﺴـﯿﺮ و ﮐﻤـﮏ ﮐﻨـﺪ ﺗـﺎ ﺑـﻪ آن ﮐﻠﺒـﻪ ﮐﻮﭼـﮏ و زﯾﺒـﺎ ﺑﺮﺳـﻢ، ﺻـﺪاﯾﯽ در جواب ﮔﻔـﺖ: «ﺧﺪا ﯾـﺎر اﻫـﻞ اﯾﻤـﺎن اﺳـﺖ آﻧـﺎن را از تاریکی‌های ﺟﻬـﺎن بیرون آرد و ﺑـﻪ ﻋـﺎﻟﻢ روﺷـﻨﺎﯾﯽ ﺑـﺮد و آنان که راه ﮐﻔـﺮ ﮔﺰﯾﻨﻨـﺪ ﯾـﺎر اﯾﺸـﺎن ﺷـﯿﻄﺎن و دﯾـﻮ راهزن اﺳﺖ. آن‌ها را از ﺟﻬﺎن روﺷﻨﺎﯾﯽ ﺑـﻪ تاریکی‌های ﮔﻤﺮاﻫـﯽ اﻓﮑﻨـﺪ اﯾـﻦ ﮔـﺮوه اهل دوزخ‌اند و در آن داﺧﻞ خواهند شد« با اﯾـﻦ پاسخ‌گویی ﻧـﻮري ﺑـﺮ دل ﯾـﺦ زده‌ام تابید و اﺣﺴﺎس ﮔﺮﻣﺎ بهمن دﺳـﺖ داد و ﺻـﺪاي ﮔـﺮوه ﮐُـﺮ ﺑـﻪ ﮔﻮﺷـﻢ رﺳـﯿﺪ ﮐـﻪ می‌خواندند:


«ﺑﺮﭘــﺎ ﺧﯿــﺰ اي اﻧﺴــﺎن، ﺷــﻬﺮت ﮔﺸــﺘﻪ وﯾــﺮان، ﺑﯿــﺮون ﮐــﻦ اﯾــﻦ ﺷــﯿﻄﺎن ﺗــﺎ اﻧﺴــﺎن پر گیرد از ﭘﺴﺘﯽ ﺑﺮﺧﯿﺰد»


ﺑﻠﻨﺪ ﺷـﺪم و ﺑـﺎ ﻣـﻦ ﺻـﺪاي دروﻧـﻢ ﻫـﻢ ﺑﯿـﺪار ﺷـﺪه ﺑـﻮد آسمان ن از آن ﺳـﯿﺎﻫﯽ و ﻏﺒـﺎرآﻟﻮدﮔﯽ درآﻣﺪه ﺑﻮد و ﮐﻤـﯽ روشن‌تر ﺷـﺪه ﺑـﻮد آﺳـﻤﺎﻧﯽ ﺻـﺎف ﺑـﺎ ﻧـﻮر ﻣﻼﯾـﻢ آﻓﺘـﺎب، ﺧﺪا را ﺷﮑﺮ ﮐﺮدم، ﺻـﺪاي دروﻧـﻢ ﮔﻔـﺖ ﻣﺮاﻗـﺐ ﺑـﺎش ﻫﻤﯿﺸـﻪ اﯾـﻦ ﻓﺮﺻـﺖ بازگشت برایت ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﺪان ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭼﻪ ﮐﻨﯽ و ﭼﺮا، ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﺴﯿﺮ را ﻧﺸﺎن می‌دهم. آهسته‌آهسته ﺑـﻪ راه اﻓﺘـﺎدم، ﺧﯿﻠـﯽ از راه دور ﺷـﺪه ﺑـﻮدم و ﺑـﺮ ﻫـﺮ درﺧﺘـﯽ ﮐـﻪ می‌رسیدم دﺳﺖ ﺑﺮ ﺗﻨـﻪ ﻣﺤﮑﻤـﺶ می‌گذاشتم و از استوارش ﭘﺎﻫـﺎﯾﻢ اﺳـﺘﻮار می‌شد و دلگرم ﺑــﻪ اداﻣــﻪ راه، ﺧــﺎﻃﺮات ﺑــﺮاﯾﻢ زﻧــﺪه می‌شد.


آن ﻗﺼــﺮ، آن ﭘﺴــﺖ و ﻣﻘــﺎم، ﻣﺨــﺪرﻫﺎ، آن دﻟﺒــﺮ، آن زر و ﺳــﯿﻢ، ﻫﻤــﻪ و ﻫﻤــﻪ ﮔــﻮﯾﯽ ﻣــﺮا می‌خواندند و یک صدا می گفتند ﮐﻪ ﻧﺮو ﺑﯿﺎ ﺗـﺎ دوﺑـﺎره باهم ﺑﺴـﺎزﯾﻢ! اﻣـﺎ ﺗﺼـﻤﯿﻢ را ﮔﺮﻓﺘـﻪ ﺑـﻮدم و ﻣﺤﮑـﻢ و استوار ﺑـﻪ ﺣـﺮﮐﺘﻢ اداﻣـﻪ می‌دادم، ﭼـﻮن ﺗﺠﺮﺑـﻪ ﮐـﺮده ﺑـﻮدم ﺳـﯿﺎﻫﯽ را و آن ﭘﺴـﺖ و مقام و زر و ﺳـﯿﻢ و ﺑﻘﯿـﻪ ضد ارزش‌ها را نمی‌خواستم.


رواﯾﺘـﯽ می‌گوید روزی پیامبر اﮐــﺮم، ﭘﯿﺸــﺮو راﺳــﺘﯽ و درﺳــﺘﯽ در ﮐــﺮدار و ﮔﻔﺘــﺎر از کوچه‌ای می‌گذشت دید دو ﻧﻔﺮ در حال ﺧﻮردن ﺷﺮاب ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺧﯿﻠﯽ دوﺳﺘﺎﻧﻪ روﺑﻪ روي ﻫﻢ نشسته‌اند و ﺑﺎده می‌نوشند، اﯾﺸـﺎن ﺑـﻪ آﻧـﺎن ﺳـﻼم ﮔﻔـﺖ و آن‌ها ﺗﻌﺎرﻓﺸـﺎن ﮐﺮدﻧـﺪ و اﯾﺸـﺎن در پاسخ ﮔﻔــﺖ: ﻧﻮﺷــﺘﺎن ﺑــﺎد و رﻓــﺖ، زﻣــﺎﻧﯽ ﮔﺬﺷــﺖ و ﺑــﺎز از آن ﮐﻮﭼــﻪ برمی‌گشت، دﯾﺪ ﮐـﻪ ﯾﮑـﯽ از آن دو ﺑـﺎ ﺣـﺎﻟﯽ ﭘﺮﯾﺸـﺎن و ﺳـﺮ و ﺻـﻮرت ﺧـﻮﻧﯿﻦ ﻧﺸﺴـﺘﻪ و دوستش هم ﮐﻤﯽ آن طرف ﺗﺮ بی‌حال اﻓﺘـﺎده ﺑـﺎﻻي ﺳـﺮ آﻧـﺎن رفت و ﮔﻔـﺖ ﻧﯿﺸـﺘﺎن ﺑـﺎد، لذتی که ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺑﻪ ذﻟﺖ ﺷﻮد واﻗﻌﯽ و ﭘﺎﯾﺪار ﻧﯿﺴﺖ و از ﺳﻮي ﺷﯿﻄﺎن اﺳﺖ.


زﻣﺎﻧﯽ ﮔﺬﺷﺖ، وسوسه‌ها ﺑﺮاي ﺑﺮﮔﺸﺖ از ضد ارزش‌ها ﮐﻤﺘﺮ ﺷﺪه ﺑﻮد، آهسته‌آهسته آﺳﻤﺎن ﺗﯿﺮه ﺷﺪ و ﺑﺎراﻧﯽ درﮔﺮﻓﺖ و ﻣﻦ در زﯾﺮ ﺑﺎران ﺧﻮد را ﻏﺴﻞ دادم. ﻣﺴﯿﺢ را در ﺑﻌﻀﯽ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﺑﻪ ﯾﺎد آوردﯾﻢ، ﻋﻠﺖ اینکه از ﺗﻮﻟﺪ ﺗﺎ ﺗﻮﻟﺪ دﯾﮕﺮ ﮐﻪ آن را ﻣﺮدن می‌پنداشتید می‌خواهد ﺑﮕﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺗﻌﻮﯾﺾ ﺟﺎ و ﻣﮑﺎن از اﺑﺘﺪا از آن حضرت بیان ﺷﺪه اﺳﺖ ﮐﻪ خدا را ﯾﺎدآور می‌شود و ﺑﺎران رحمتی اﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮ اندام‌ها ﺑﺎرﯾﺪه ﺑﺸﻮد در آن ﻣﻮﺟﻮد ایجاد توان ﺑﺎﻻﯾﯽ می‌نماید و ﻫﺮ ﻗﺪر ﺑﻪ رحمت الهی ﻧﺰدﯾﮏ بشوید شناخت ﺧﻮﯾﺶ را ﺗﮑﺎﻣﻞ ﺧﻮاﻫﯿﺪ بخشید اﻟﺒﺘﻪ اﯾﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺑﺎﻓﺮﻣﺎن الهی ﺻﺎدر می‌شود (کتاب ﻋﺒﻮر از ﻣﻨﻄﻘﻪ ٦٠ درﺟﻪ زﯾﺮ صفر).


چقدر اﺣﺴـﺎس ﺳـﺒﮑﯽ می‌کردم و ﭼـﻪ ﺣـﺲ ﺧﻮﺷـﺎﯾﻨﺪي ﺑـﻮد، اﺣﺴـﺎس می‌کردم که ﺑﻪ ﺟﺎده و ﻣﺴﯿﺮ اﺻﻠﯽ ﻧﺰدﯾـﮏ می‌شوم، ﮐـﻢ رﻣـﻖ، اﻣـﺎ ﭘﺮاﻣﯿـﺪ و باهدف چون این بار می‌دانستم ﮐـﻪ ﺑـﻪ ﮐﺠـﺎ و ﭼـﺮا می‌روم، ﺑـﺮ ﺳـﺮ اوﻟـﯿﻦ اﺳـﺘﺮاﺣﺘﮕﺎه ﮐـﻪ رسیدم دیدم ﺗﻤــﺎﻣﯽ اﺑﺰارﻫــﺎﯾﻢ را ﮐــﻪ ﺑــﺮاي ﻃــﻮل ﻣﺴــﯿﺮ در اﺧﺘﯿــﺎرم ﮔﺬاﺷــﺘﻪ بودند همان جاست، آن‌ها را ﺑﺮداﺷـﺘﻢ و در کوله‌ام رﯾﺨـﺘﻢ، زﯾـﺎد ﺑـﻮد اﻣـﺎ ﺳـﻨﮕﯿﻦ ﻧﺒـﻮد اﯾﻤـﺎن، ﻋﺸــﻖ، ﻋﻘــﻞ، ﺗﻔﮑــﺮ، ﺻــﺒﺮ، اﻣﯿــﺪ، ﺑﺨﺸــﺶ، ﮔﺬﺷــﺖ، خوش‌خلقی و ... چه ابزارهای ﺧـﻮﺑﯽ در اختیاردارم، خدایایم ﺘﺸـﮑﺮم، ﻣـﻦ ﺑﻨـﺪه ﭘﯿﺸـﻤﺎن اﻣـﺎ ﭘﺮﺗﺠﺮﺑـﻪ توأم ﻣﺮا ﯾـﺎري ده ﺗـﺎ بتوانم ﺟﺎﯾﮕـﺎه اﻧﺴـﺎﻧﯿﺘﻢ را ﭘﯿـﺪا ﮐـﻨﻢ، در ﻣﺴـﯿﺮ اﻓﺘـﺎدم و ﺷـﺮوع به حرکت ﮐﺮدم در ﺷﺎﻫﺮاه ارزش‌ها ﻗـﺪم ﻧﻬـﺎدن زﯾﺒﺎﺳـﺖ، ﮔـﻮﯾﯽ ﺑـﻪ ﻣﻠـﮏ ﺳـﻠﯿﻤﺎن می‌روی و هم‌سفر ﺧﻀــﺮ ﻫﺴــﺘﯽ و بال‌هایت ﻋﻘــﺎب وار ﺑــﻪ ﺣﺮﮐــﺖ در می‌آید و تفکراتت رﻫﺴﭙﺎر ﺑﯿﮑﺮان می‌شود ﺗﺎ ﺑﺪاﻧﯽ آﻧﭽﻪ را ﮐﻪ نمی‌دانی . انسان‌ها ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺎدﮔﯽ و آﻫﺴـﺘﮕﯽ ﺳـﺮﮔﺮم ضد ارزش‌ها می‌شوند، ﭘـﻮل، ﻣﻘـﺎم، ﺧﺎﻧــﻪ، ﺷــﻬﻮت و ﺧﯿﻠــﯽ ﻣﺴــﺎﺋﻞ ... این‌ها ﺧــﻮب اﺳــﺖ اﻣــﺎ ﺑــﻪ ﻣﻘــﺪارش و ﺑــﻪ تعادلش برای ﮐــﻪ، ﮐﺠــﺎ و ﭼﮕﻮﻧــﻪ اﺳــﺘﻔﺎده ﮐﻨــﯿﻢ و زیاده‌روی ﻧﮑﻨــﯿﻢ وﮔﺮﻧــﻪ می‌شود مرد قصه ﻣﺎ، اﯾﻦ ﺷﺎﯾﺪ داﺳﺘﺎن ﺑـﻮد اﻣـﺎ واﻗﻌﯿـﺖ دارد اﻣـﺮوزه خیلی‌ها درﮔﯿـﺮ اﯾـﻦ مسائل و ﻣﺸﮑﻼت و ضد ارزش‌ها ﻫﺴـﺘﻨﺪ و در اﯾـﻦ بی‌ارزش‌ها دﻧﺒـﺎل ارزش می‌گردند شاید فرسنگ‌ها از خود دور ﺷــﺪه و دﻧﺒــﺎل ﺧــﺪا می‌گردند، ﺧﺪاوﻧــﺪ می‌گوید ﻣـﻦ از رگ ﮔـﺮدن ﺑـﻪ ﺷـﻤﺎ نزدیک‌تر، ﺗـﻮ ﺧـﻮد ﻧـﻮري از الله ﻫﺴـﺘﯽ و ﺧـﻮد می‌توانی اﺳﺘﺎدي ﺑﺎﺷﯽ ﺑـﺮاي ﭘـﺮواز و ﺑ بیاموزی آﻧﭽـﻪ را ﮐـﻪ ﺗﺠﺮﺑـﻪ ﮐـﺮدي، ﺷـﺎﯾﺪ سخت باشد ﻧﺰدﯾﮏ ﺷـﺪن ﺑـﻪ ﺧﺪاوﻧـﺪ اﻣـﺎ ﻧﮕـﺎﻫﯽ ﺑـﻪ ﺳـﻤﺎء بی انداز ﺗـﺎ ﻋﻈﻤـﺖ را ﺑﺒﯿﻨـﯽ، به کوه‌ها ﺑـﻪ درﯾـﺎ ﺑـﻪ دﺷـﺖ، ﮐـﻮﯾﺮ و از ﻫﻤـﻪ ﺑـﺎرزﺗﺮ ﺑـﻪ ﺧـﻮد و توانایی‌هایت، نمی‌گویم ﮐـﻪ ﺗـﻮ ﺧـﻮد ﺧـﺪاﯾﯽ اﻣـﺎ ﺑـﻪ ﺧـﻮد آي ﺗـﺎ ﺑﺘـﻮاﻧﯽ ﻋﻈﻤـﺖ و ﺑﺰرﮔـﯽ ﺧـﺪاي را نظاره ﮐﻨﯽ. ﭘﺲ در بیغوله‌ها و کذبی‌ات دﻧﺒـﺎل ﺧـﺪا ﻧﮕـﺮد، ﻫﻤـﯿﻦ ﺟﺎﺳـﺖ ﻣـﻦ باید ببینمش، اﺛﺮش را و اﺑﺰارﻫﺎي اﻧﺴﺎﻧﯿﺘﺶ را.


منبع: کنگره 60