زمانی که وارد کنگره شدیم و به همسرم - که بسیار از واژه معتاد متنفر بود - واژه مسافر اطلاق شد، چه واژه زیبا و با مفهومی ‌است. با این واژه دیگر بهانه‌ای برای سفر کردن نداشت. این کلمه را دوست داشت و در زمان دعواها نیز می‌گفت من مسافرم بالأخره روزی به مقصد و رهایی می‌رسم، صبر کن.



حتی در خانه هم خود را مسافر می‌دانست و خواسته رهایی داشت. هر چند نفسش بازی‌های زیادی سرمان‌ آورد اما چه می‌شد کرد، به قول استاد راهنمایم، مسافر را باید همین گونه قبول کرد؛ نباید انتظار معجزه داشت.


حال مصرف‌کننده من را واژه مسافر خوب کرد، سعی کرد با تفکر، تجربه و آموزش راه رهایی را طی کند اما به من فرق نگاه امید دوباره بخشید. این واژه کورسوی امید را در اعماق ذهن تاریکم برافروخت و روشن کرد. واژه‌ای که فکر می‌کردم معنای آن را می‌دانم اما زمانی که معنای جهان‌بینی را در جزوه استاد جهان‌بینی، آقای امین دژاکام دیدم، معنا آن را فهمیدم. یعنی نگرش من به جهان، زندگی و هستی. زمانی که نگاهم را از یک زن بدبخت بودن به یک همسفر که سفر خود را از ظلمت به نور، از حقارت به سرافرازی، از ترس به شجاعت، از نفرت به طرف عشق آغاز کرده است، تغییر دادم، زندگی دیگر آن قدرها بد نبود.


دنیا دیگر آن قدرها سیاه و تاریک نبود. دیگر نمی‌گفتم: من هم مثل مادرم باید جور مرد خانه را بکشم. دیگر فکر نمی‌کردم من هم مثل مادر باید بسوزم و بسازم تا بچه‌ها بزرگ شوند و از آب و گل دربیایند. من راه را  یافته بودم. دید و نوع نگاهم من به زندگی تغییر کرده بود. دیگر مصرف‌کننده‌ام را فردی بی‌مصرف و انگل جامعه نمی‌دیدم. او را مسافری می‌دیدم که به خاطر مشکلاتی اسیر مواد مخدر شده که حال برایم قابل‌درک بود اما در گذشته برایم قابل‌درک نبود.


این دستور جلسه مرا با دنیایی تازه آشنا کرد، دیگر از دنیای تاریک گذشته‌ام به خاطر داشتن همسری مصرف‌کننده، خبری نبود. دیگر برای درست شدن زندگی یا حتی فسخ آن زور نمی‌زدم. می‌دانستم هر کس خواسته دارد اگر خواسته‌اش قوی باشد به رهایی می‌رسد و البته اذن خداوند را هم می‌دانستم. دیگر از صبح تا شب به خاطر نوع زندگی به زمین و زمان فحش نمی‌دادم. دیگر خود را اسیر  زندگی نمی‌دیدم بلکه حال افسار زندگی در دستان من است و هر کجا می‌برمش که دوست آنجاست.


چه تفکر زیبایی در پشت این دستور جلسه پنهان است. با این واژه، انگار بار حقارت چندساله را یک شبه از روی من برداشتند- بار همسر یک معتاد بودن- همیشه از اینکه کسی بداند همسرم معتاد است، به شدت می‌ترسیدم و از جمع‌های بسیار نزدیک دوری می‌کردم اما بعد از حضور در کنگره توانستم به برخی دوستان و حتی یکی از اعضای خانواده‌ام موضوع را مطرح کنم و باعث شدم او نیز به فکر کسی دیگر بیفتد و او نیز بیایید و سفر کند.حال می‌دانم این حیات تنها برگی از کتاب هزار برگ زندگی است. دیگر با این دید به دنیا نگاه می‌کنم و خوشحالم که در دوره‌ای دوباره حیات را آغاز کردم که آموزش بود و من توانستم با فرق نگاه از دست نیروهای اهریمنی و ظلمت به سمت نور و عشق حرکت کنم.


منبع: وبلاگ نمایندگی صالحی