سلام دوستان اعظم هستم همسفر امیر



وقتی چشم به دنیا باز کردم تازه فهمیدم وارد چه دنیای پرفراز و نشیبی شدم اولین چیزهایی که به یادم میاد حدود 7 سال داشتم که همه باهم، با خواهر و برادرانم زیر یک سقف با پدر و مادر زندگی می‌کردیم پدر اعتیاد داشت و مادر تنها روزنه‌امید ما بود از طرفی به درد دل ما گوش می‌کرد و با حقوق کارگری اندک به هر نحوی بود زندگی را اداره می‌کرد.


بعضی اوقات با خود می‌گفتم چرا ما باید این‌ گونه زندگی کنیم آیا خداوند نمی‌خواهد صدای ما را بشنود، تاریکی اعتیاد تمام وجودمان را گرفته بود پدر در آتشی که خود روشن کرده بود می‌سوخت و ما هم در اطراف او می‌سوختیم.


وقتی به خانه اقوام می‌رفتیم و محبت پدری در حق فرزندانش را می‌دیدم با تمام وجود آه می‌کشیدم نه می‌توانستم فریاد بزنم و نه بار این همه سختی را بدوش بکشم از طرفی با خود می‌گفتم تو که تنها فرزند خانواده نیستی از اینجا بود که کم‌کم کودکیم تبدیل به یک دختر 20 ساله می‌شد و گویی ظرف وجودیم در حال بزرگ شدن بود اگر گه گاهی عصبانی می‌شدم سعی می‌کردم باور کنم که باید به این وضعیت عادت کنم و راهی نیست، البته مادر سعی می‌کرد کمبود محبت پدر را به هر نحوی جبران کند و روزبه‌روز چروک‌های صورتش بیشتر می‌شد و این خود باعث رنج و عذاب من می‌شد. همیشه در حسرت محبت پدر بودیم و مواد فاصله زیادی بین ما و پدر به وجود آورده بود، همیشه به مادر می‌گفتم اگر تو تحمل نکرده بودی شاید وضع ما بهتر از این بود و هزاران هزار اگر دیگر، و مادر در جواب می‌گفت بزرگ شدی درک خواهی کرد.



خلاصه بزرگ شدم به سن ازدواج رسیدم و ازدواج کردم یکی دو سالی از ازدواجم نگذشته بود که متوجه شدم همسرم اعتیاد دارد اوایل سعی می‌کردم باور نکنم و خود را گول بزنم نمی‌خواستم بپذیرم که در زندگی دومم هم اعتیاد باشد من به روی او نمی‌آوردم و او هم چیزی نمی‌گفت تا دخترم به دنیا آمد و همسرم نمی‌توانست نیازهای عاطفی ما را فراهم کند. از طرفی ناراحتی خانواده‌ام را داشتم چرا که دو برادرم هم مصرف‌کننده شده بودند و از طرف دیگر همسرم، حالا هرکجا که می‌رفتم تحقیر می‌شدم اطرافیان به چشم دیگری به من نگاه می‌کردند و خانواده همسرم نمی‌خواستند قبول کنند که اعتیاد شوهرم به خواست خودش بوده و مرا مقصر می‌دیدند همه درها برویم بسته شده بود و فقط از خدا می‌خواستم کمکمان کند . تا اینکه مادر فرشته نجاتمان شد یکی از اقوام نزدیکمان کنگره را به او معرفی کرده بود مادرم من را به آنجا برد.


مادرم برای درمان برادرانم به کنگره آمد و من برای در مان همسرم و بعد از 2 ماه همسرم هم حرکت خود را در کنگره آغاز کرد و با سیستم کنگره آشنا شد و خدا را شکر بعد از 15 ماه همسرم و برادر بزرگم هردو به رهایی رسیدند و در حال حاضر من و برادرم در جایگاه کمک راهنمایی مشغول به خدمت هستیم در آرامش و سلامتی.


کنگره مرا از تنهایی نجات داد، همه اعضای کنگره همدرد هستند کنگره به من شخصیت داد و انسانی زندگی کردن را به من آموخت و درهای بسته زندگی را برویم باز کرد و گویی نور از هر طرف در زندگی‌ام به جریان افتاده است و من همه این‌ها را مدیون جناب آقای مهندس و خانواده محترمشان و همچنین راهنمای عزیزم خانم احمدی هستم.


از خداوند می‌خواهم که تمام مصرف‌کنندگان مواد مخدر راه خود را پیدا کنند و از غم و رنج خود و خانوادگی‌شان کاسته شود و روزی مانند همه افراد کنگره به آرامش برسند.


منبع: وبلاگ همسفر نفیسه (نمایندگی اصفهان)