سم زدایی، چه کار و واژه‌ای بس احمقانه و نادرست. روزی این کار را رهایی می‌دانستم. زمانی که به همسرم رسیدم با سم زدایی فهمیدم که همسرم یک مصرف کننده است. چقدر سخت بود، نگاه کردن به مردی که هیچ نمی‌فهمید، نمی‌دانست شب است یا روز. جایی که دراز کشیده خانه خودش است یا بیمارستان. هیچ نمی‌فهمید. هیچ کس در خانه‌شان برایش مهم نبود که او مانند گوشتی آنجا افتاده است. برادرش حتی لگدی هم به او زد و گفت: خود کرده را تدبیر نیست.



هنوز صدایش را به وضوح می‌شنوم که بر سر مادرش فریاد می‌کشید که چرا می‌دانستید مصرف کننده است برایش زن گرفتید که این دختر جوان و غریبه در خانه ما زارزار گریه کند. هنوز به خاطر دارم لحظه‌ای را مادرش قربان صدقه‌ام می‌رفت تا برای کسی که خیلی دوستش داشتم گریه نکنم. گریه امانم را بریده بود.


غریب بود، تنها در خانه‌ای بودم که همه مرا به عنوان غریبه می‌نگریستند با آنکه چند ماه بود که نامزد برادرشان بودم اما کسی مرا نمی‌شناخت. حتی نامم را نمی‌دانستند. جایی دیگر نداشتم که بروم. خانه‌ام را تحویل داده بودم تا خانه‌ای متأهلی به جای مجردی اجاره کنم. حس نشستن از صبح تا شام در کنار فردی که فریاد می‌زد و پاهایش را محکم بر زمین می‌کوبید، در حال ذوب کردن تمام رویاهای من از تشکیل یک زندگی زیبا بود.


هنوز لحظاتی که برای تهیه کپسول های سبزی به دکتر التماس می‌کردم به خاطر دارم. چه کاسبی ای می‌کرد. خودش مورفین را از بدن خارج می‌کرد و سپس خودش مورفین می‌داد تا آرام گیرند. چقدر کار احمقانه‌ای بود. هنوز نگاه‌های همراه با ترس دکتر را به خاطر می‌آورم که از ارائه کپسول های دست سازش به من امتناع می‌کرد چون فکر می‌کرد تا چند دقیقه دیگر ممکن است در مطلبش را از شدت خشم خورد کنم.


نمی‌دانم. ثانیه‌های بیداد می‌کرد. زمان بیدار شدن نامزدم آن‌قدر کوتاه بود که حتی نمی‌توانستم در مورد رفتار دیگران حتی حرف بزنم چه رسد به غر زدن. تا چشم باز می‌کرد، بی‌اختیار گریه می‌کردم. قرصی می‌خورد و به ثانیه نرسیده خوابش می‌برد. هنوز صدای بسته شدن در بر روی خودم را به خاطر دارم.


نمی‌دانم چطور بعد از دیدن این صحنه به ادامه راه فکر کردم. لحظه گفتن بله گفتم نه اما کسی نشنید و همه دست زدند تنها فیلم‌بردار مراسم عقد فهمید و از آنجا که دوستم بود، دستش لرزید و دوربین را از روی صورت من برداشت. همه کف می‌زدند و می‌رقصیدند و برادرهایم شادی می‌کردند، اما از خانواده او جز پدر و مادر و یک برادر کسی نبود.


هنوز لحظه‌ای را که رانندگی می‌کردیم تا به مقصد برسیم یادم هست. دوستش چنان می‌راند که هر لحظه احساس مرگ می‌کردم چون نه تهران را می‌شناخت و نه خیابان‌هایش را. با استرس می‌راند تا به خانه‌شان رسیدیم.


چه لحظات دردناکی، نگاه‌های همراه با اشک پدر همسرم را که او را چون جسدی متحرک کول کرده بود و از پله‌ها بالا می‌برد را هنوز با درد به یاد می‌آورم. نگاه‌های مادرش را که سوپ درست می‌کرد و فکر می‌کرد که او سرماخورده نه آنکه سم زدایی کرده است.


حالا پس از گذشت نزدیک به دو سال از حضورم در کنگره می‌دانم که چه ظلمی همسرم در حق خودش کرد. تا یک ماه قادر به انجام درست هیچ کاری نبود. درد مرتب به سراغش می‌آمد اما او با خود و نفسش در حال جنگ بود. چقدر زندگی سختی بود.


چقدر خوب است که آن لحظات گذشت. چقدر شیرین است دانایی و دانستن. چه لحظات سختی را گذراندم برای دانستن مفهوم زندگی و روش درمان تدریجی در کنگره 60. خوشحالم که دانستم برای اعتیاد هم درمانی وجود دارد.


همسفر فاطمه

منبع: نمایندگی صالحی