سال‌ها قبل در یک خانواده طبقه‌ی نسبتاً پایین در شهرستان به دنیا آمدم. از وقتی که خودم را شناختم متوجه شدم که پدرم الکل مصرف می‌کند و همیشه با مادرم به خاطر خوردن مشروب به دعوا و جنگ و جدل مشغول بودند. پدرم همیشه با حال خراب به خانه می‌آمد و ما به این وضعیت پدرم عادت کرده بودیم.من ده دوازده سال بیشتر نداشتم که پدرم به خاطر مصرف بی‌رویه مشروبات الکلی سکته کرد و از دنیا رفت ...



ما ماندیم با یک دنیا بدبختی و بدهکاری‌هایی که پدرم برای ما گذاشته بود. به خاطر همین شرایط مادرم تصمیم گرفت کاری دست و پا کند، بعد از جستجوی فراوان در یک شرکت مشغول به کار شد تا خرج من و برادرم را تأمین کند. چندین سال به همین منوال گذشت تا اینکه برای من خواستگار پیدا شد و بعد از چندین بار رفت‌وآمد بالاخره جواب مثبت دادم ...


من و همسرم تصمیم به ازدواج گرفتیم و زندگی مشترکمان را شروع کردیم.همسرم مرد خوبی بود ولی متأسفانه از همان اوایل زندگی‌مان مشروب استفاده می‌کرد و من به خاطر اینکه سن و سالی نداشتم هیچ اعتراضی نمی‌کردم تا اینکه چند سالی از ازدواجمان نگذشته بود که متوجه شدم همسرم مواد مصرف می‌کند، ولی همیشه می‌گفتم اگر با چشم خودم نبینم باور نمی‌کنم. یک روز که به طور اتفاقی وارد آشپزخانه شدم او را در حال مصرف تریاک دیدم ...


تازه آن موقع بود که متوجه شدم اعتیاد دارد. کلی دعوا و کتک‌کاری کردیم ولی هیچ فایده‌ای نداشت او گفت من اعتیاددارم و همین هستم که می بینی می‌خواهی بمان و با من زندگی کن اگر هم نمی‌خواهی برو ... ولی من کجا می‌رفتم؟


چون از ثمره این ازدواج دو فرزند داشتم و نمی‌توانستم فرزندانم را تنها بگذارم و بروم پس مجبور بودم این وضعیت را بپذیرم و تحمل کنم . زندگی سختی داشتم ... هر رو برایم یک سال می‌گذشت ولی نمی‌توانستم حرفی بزنم چون تا حرف می‌زدم بدوبیراه بود که نصیبم می‌شد.


خلاصه چندین سال گذشت و با اعتیاد، پرخاشگری‌ها، بددهنی‌ها و بی‌توجهی به من و فرزندانم زندگی را گذراندیم. اصلاً دوستش نداشتم ولی مجبور بودم کنارش بمانم. تا اینکه خودش یک روز به این نتیجه رسید که دیگر از دست این اعتیاد لعنتی خسته شده و باید کاری بکند! ولی خب چه کاری؟ ...


خیلی راه‌ها را رفتیم و نتیجه نگرفتیم تا اینکه از طریق یکی از کمک راهنماهای کنگره 60 (آقای رضا کریمی) با کنگره آشنا شدیم و بلاخره راه درست را پیدا کردیم ...


مسافرم سفرش را شروع کرد و من بعد از شش ماه وارد کنگره شدم. بعد از مشاوره و گذراندن 3 جلسه تازه واردین برای خودم راهنما انتخاب کردم و وارد لژیون شدم. تازه آنجا بود که فهمیدم مسافرم بیمار است و اعتیاد یک بیماری است ولی نه یک بیماری لاعلاج بلکه درمان دارد و این درمان فقط در کنگره صورت‌پذیر است. فقط باید صبر داشته باشیم، عجله نکنیم و زمان را در نظر بگیریم. با یک ساعت و یک ماه به نتیجه نمی‌رسیم. اگر می‌خواهیم به آرامش و آسایش برسیم باید درون کنگره باشیم. من با حال خراب وارد کنگره شدم ، الآن بعد از 5 سال که آموزش‌های کنگره را فرا گرفتم به آن حال خوبی که دنبالش بودم رسیدم و معنی زندگی کردن، سالم بودن و آرامش داشتن  را از کنگره یاد گرفتم ... برای همه این‌ها خدای خوبم را شکر می‌کنم و از راهنمای عزیزم خانم ربیعی و همچنین خانم ترانه عزیــــز تشکر می‌کنم. من زندگی‌ام را مدیون کنگره 60 و آقای مهندس هستم و خیلی خوشحالم که همسرم در وادی اعتیاد قرار گرفت تا من بتوانم به کنگره شپیام و آموزش ببینم و دوستان زیادی پیدا کنم ...


امیدوارم راه کنگره برای همه عزیــــزان باز شود تا بتوانند حال خوش را در کنگره تجربه کنند.


منبع: وبلاگ همسفر ترانه حیدری