شهر عظیمی را در نظر بگیرید که ساکنان بسیار دارد و هر کدام به وظایفی مشغول هستند. اما در همین اثنا و در حالی که همه به کارهای روزمره خود می‌پردازند و خیلی حواسشان به دور و برشان نیست، ناگهان گروهی که قصد بدی دارند و از خوشی‌های این شهر دچار حسادت زیادی شده‌اند، تصمیم می‌گیرند تا به این شهر شبیخون بزنند. از آنجایی که بسیار اهل تفکرند و هر کاری را بدون فکر انجام نمی‌دهند با هم مشورت می‌کنند و به این نتیجه می‌رسند که بهترین کار این است که خیلی مخفیانه و با لباس‌های زیبا و فاخر وارد شهر شوند. درست مثل کلکی که در جنگ تروا به اهالی شهر زده شد و مهاجمان در درون مجمسه اسبی زیبا جای گرفتند و  اهالی کم خرد شهر آن آسب زیبا را یک هدیه تصور کردند و آن را داخل شهر بردند و بعد خودشان را بدبخت کردند!



شهر خیالی ما هم به همین شکل فریب خوردند و موجودات خبیث با حیله و نیرنگ شهر را آرام آرام به سوی نابودی سوق دادند و تا اهالی به خود بیایند دیدند که جز مخروبه‌ای برایشان نمانده است. اما قضیه به اینجا ختم نشد، مردم شهر از این اتفاق خون به جگرشان شد و تصمیم گرفتند تا کاری کنند کارستان.


پس دست به کار شدند و با هم مشورت کردند که بهترین کار چیست؟ گروهی گفتند که دروازه‌ها را ببندیم تا دیگر هیچ موجود خبیثی وارد نشود اما خردمندان شهر دیدند که این راه عقلانی نیست چون آن موجودات آن قدر باهوش هستند که باز هم از راهی دیگر وارد می‌شوند. گروهی گفتند که در مدت کوتاهی دروازه بسته شود اما خردمندان دیدند که این هم چاره کار نیست. اما در آن میان گروه اندکی که از هوش بالایی برخوردار بودند اما کمتر به آن‌ها توجه می‌شد پیشنهاد دادند که بهتر است همگی بسیج شویم و آهسته‌آهسته شروع به بازسازی شهر ویران خود کنیم. هر کس گوشه‌ای از کار را بگیرد و با همیاری و همفکری هم مصائبی را که به سرمان آمده است را جبران کنیم. دروازه‌ها همچنان بازبمانند اما با چشمان تیزبین نگهبانان، دشمنان شناسایی شوند و توطئه‌های آنان خنثی.


و این شد که شهر ویران ما اندک‌اندک تبدیل به شهری آباد شد و حالا این شهر، شهره خاص و عام است و نقل آن در هر کوی و برزن به گوش می‌رسد.


با احترام همسفر اکرم

منبع: وبلاگ همسفر خلجی