سوار اتوبوس شدم. متوجه هیاهویی بین خانمها شدم. بی‌تفاوت رفتم و نشستم. اما کمی بعد توجهم جلب شد. یه زن جوان درحالی‌که نوزادی رو در بغل داشت روی صندلی نشسته بود. نوزاد در حال گریه بود  و گریه نوزاد توجه همه رو جلب کرده بود. زن با بی‌حالی و کمی نگرانی نوزاد رو محکم در آغوش گرفت انگار که می‌ترسید بچه رو از چنگش دربیارن. سعی کرد تا به بچه شیر بده اما در همان حال خوابش برد. خوابی سنگین و عمیق و سرش افتاد روی بدن نوزاد. چشمام گرد شد. خدایا به سر این مادر چی اومده؟!! با دقت نگاهش کردم ، با وجود سن و سال کم ، چهره تکیده و لاغر و رنگ‌پریده‌ای داشت. سر و وضعش  بد نبود اما می‌شد کاملاً فهمید که  یه مصرف‌کننده است. صدای غرولند مسافران اتوبوس بلند شد:


- مگه مجبور بود با این وضعیت بچه بیاره؟


- یه وقت بچه رو نکشه... !!


و جملات دیگه ای که نیازی به بازگو کردنشون نیست. بعضی‌ها چهره شون رو در هم کشیدن و با تنفر به زن جوان نگاه کردن و بعضی‌ام روشون رو کردن طرف دیگه. زن قدرت نداشت حتی چشماش رو باز نگه داره و خواب چنان اون رو احاطه کره بود که از همه چیز و همه کس غافل بود و نوزاد هم انگار که فهمیده بود که از دست مادر چیزی بر نمیاد آروم گرفت و خوابید و حتی دیگه تکون کوچیکی هم نخورد. بغض گلوم رو فشرد. چه شرایطی برای اون مادر پیش اومده بود که با وجود اعتیاد،  دلش نمی اومد از بچه‌اش دل بکنه. مهر مادری رو در وجودش می‌شد حس کرد اما ...


هیولای اعتیاد چنان بلایی سرش آورده بود که قدرت نداشت تا از بچه‌اش مراقبت کنه...


اون لحظه  آرزو کردم که ای کاش هر چه زودتر راه کنگره رو پیدا کنه ، و زمانی برسه که کودکش رو در نهایت آرامش و سلامت در آغوش مادرانه خودش به گیره.


منبع: وبلاگ دفتر خاطرات