در محل زندگي مان با فردي دوست بودم كه به مدت 2 سال با يكديگر هم مصرف شديم و از صبح تا ساعت 12 شب كه به خانه بر مي گشتيم در كنار هم بوديم. زماني كه من تصميم گرفتم به كنگره بيايم او هم با من آمد، اما بعد از مدتي به بهانه ي اينكه ترياك به من نمي سازد (آن زمان شربت به صورت تك و توك موجود بود) از كنگره خارج شد. حالا در حدود 2 سال و نيم از آن زمان مي گذرد و او همچنان مصرف كننده است و علاوه بر گراس هاي سنگيني كه هر روز چند وعده مي كشد، اسيد و شيشه و ريتالين هم به منوي موادش اضافه شده است.



پدر و مادرش هر وقت در كوچه خيابان مرا مي بينند بهم مي گويند كه با پسر ما صحبت كن، به حرف ما گوش نمي كند و لي تو با او دوست بوده اي و حرف تو را قبول دارد. مادرش مي خواهد يك جوري قضيه را در خانه كوچك جلوه دهد و با او مدارا كند تا پدرش او را از خانه بيرون نكند و پدرش هم از اينكه مادرش با او مدارا مي كند و نمي گذارد برخورد قاطعي با او بشود گلايه دارد.


در طي مدت حضورم در كنگره خود به خود رابطه ام با دوستان زمان مصرفم قطع شد چون تحمل افكار و حرف هاي آنها واقعا برايم غير ممكن مي نمود، اما به حرمت نان و نمكي كه با هم خورده بوديم و اينكه خود را در بالا بردن مصرف او مقصر مي ديدم، چند ماه بعد از رهايي ام به او نزديك شدم. اوايل باور نداشت كه رها شده ام و مي گفت كه من هر روز تو را مي بينم كه به دنبال تهيه ي مواد مي روي، مي گفتم كه من به جاي ديگري مي روم و مگر هر كه از خانه خارج شد به دنبال مواد مي رود؟ مي گفت نه، اين حرف ها نيست، من از روي مدل راه رفتنت مي فهمم كه داري به دنبال مواد مي روي. براي اينكه باور كند رها شده ام، با خود گفتم بهتر است مدتي در كنارش باشم و همين كه ببيند در هنگام مصرف او هيچ حسي نسبت به مواد ندارم در عمل باورش مي شود. من در كنگره آموزش ديده ام كه به كسي اصرار نكنم كه مواد مصرف نكن و در مواجهه با او هم اين كار را نكردم. مدت دو سه ماه هر وقت كه تنها بود و مي خواست مصرف كند دنبال من مي آمد و من در فاصله ي چند متري از او مي نشستم و وقتي مصرفش تمام مي شد پيش او مي رفتم.



با او شمال رفتم و نيمه شب در دل جنگل هاي سيسنگان مواظبش بودم تا روي اسيد دچار توهم هاي بي برگشت نشود و جان خود را در كف دستان او گذاشتم تا او كه دو سه شب بود نخوابيده بود و اصلا تعادل نداشت در تاريكي شب جاده ي چالوس را با يك پرايد درب و داغان سه ساعته بپيمايد.اين كارها كار غلطي بوده است ولي من فكر مي كردم كه ارزش او بيش از اينهاست و بايد همانطور كه در زمان مصرفم در كنار او بودم، اكنون نيز در كنارش باشم تا زندگي و احوال من به عنوان يك فرد رها شده از بند اعتياد كه روزي هم مصرف او بود را ببيند و باورش شود كه رهايي از بند اعتياد ممكن است. اين ماجراها ادامه داشت و خانواده ي من هم از رفت و آمدم با او بيم ناك بودند و برايم نگران بودند. تا اينكه يك روز بعد از اينكه موادش را مصرف كرد شروع كرد به صحبت و گفت كه او از مصرف مواد لذت مي برد و هيچ مشكلي ندارد با مواد و اين هايي كه مي كشد اصلا مواد نيست و در اروپا و آمريكا آزاد است و روزي فرهنگ ما هم به آنجا مي رسد كه اين مواد را آزادانه مصرف كنيم و همين الانش هم پيرو جوان و زن و مرد دارند مصرف مي كنند و هر كه مصرف نكند از كّفّش رفته است و عمرش به بطالت گذشته است.


بعد هم شروع كرد به تشريح همزيستي مسالمت آميز بلبل هاي خرمايي با گنجشك ها و در آخر هم با تقليد صداي بلبل هاي خرمايي سعي كرد با آنها ارتباط برقرار كند و انصافا هم كه موفق شد و او صوت مي زد و بلبل ها جواب مي دادند. به خانه كه بر گشتم نفس لوامه به سراغم آمد و هر چه گفت هم راست گفت. ديدم من به جز اتلاف عمرم در كنار اوهيچ عايدي ندارم و او هر چه بايد از من مي ديد را ديد و اين رابطه بيش از اين به ضرر هر دومان خواهد بود، چرا كه هر بار كه در كنارش بودم سطح انرژي ام بسيار پايين مي آمد و تا چند ساعت پريشان بودم و او هم بيش از پيش از مصرف مواد لذت مي برد. يادم آمد كه دو سه سال آخر مصرفم خيلي وقت ها بعد از مصرف مواد گريه مي كردم و از اينكه اسير مواد بودم دلم به حال خودم مي سوخت و هميشه از خدا مي خواستم مرا نجات دهد چون مي دانستم خودم قادر نيستم. آن موقع نمي دانستم كه خدا راه را نشان مي دهد و پيمودنش با خود ما است. بعد از آن ماجرا ها و جدا شدن از دوست مصرف كننده ام، به اين مطلب ايمان آوردم كه تا انسان خودش از اعماق وجودش خواست رهايي را نداشته باشد و براي يافتن را ه تلاش نكند،هيچ كس نمي تواند به او كمك كند و در دام اعتياد باقي خواهد ماند.


منبع: نمایندگی تهرانپارس