نیک گفت آن زرکش والا مقام و بی تکبر


او که چون گلبرگ گلهای بهاری بی توقع


نیک گفت استاد من، گر طالب عشق و دلی


جسم و جان و آن خرد را تقویت باید دهی


جسم و جان گر روشن است، پس نقص کار اندر چه هست؟


آری آن اصل قضایا در جهان‌بینی کم است


آن زمان که عزم خود بر کار درمان می‌نهی


آن خلاء را با دو صد سی دی و جزوه جابجا باید نهی


گر بخواهی از لجن‌زار وجود عاری شوی


گر بخواهی پا به آن جنت مکان داخل شوی


گر بخواهی چون دلیران،چون که مردان،چون سپه‌سالار دوران،چون دژاکام و مریدان بر بهشت داخل شوی


اصل اول پاک بودن،مرد بودن


همچو آن ابر بهاران پر سخاوت،منشأ خیر و تبارک


همچو شیران،همچو ببران، پر انرژی،پر نشانه


پر ز علم و دانش و عزم و اراده


کار خود آغاز کن، کم نیاور، صبر را پیشه نما


تا که در آن دشت پر مهر و صفا،آن حوالی، دوستان در انتظارند


سعی خود بر آن بنه،طی طریقت با سلامت،بازکاوت،باسیاست،با کیاست، تواًمان با عشق و اندرز و شهامت پای گیرد،راه گیرد،تا به کوی‌ات معرفت با آن خرد، با آن مثلث که در آن دانایی و علم و نزاکت جای دارد،راه گیرد


ای مسافر، من چه گویم


جز دعای خیر و عاری از شرارت،از وجود دشمنت جهل و ملالت،آرزو دارم چو مردان شهامت،این سفر پایان دهی بی‌رنج و مهنت،تا سلامت باشی و چون کوه البرز و دماوند،خدمت دیگر کنی بهر نجات مستمندی در جماعت


آری، این داستان دارد مرارت، لیک آخر می‌شود ختمش به خیرت چون دعای آن زنان و کودکان و آن خدای ناظر بالاسری در آن دخیل است و عوض دارد چو کارت


چون به ختم آمد نظر،دارد ادامه تا ابد این که نه شعر است و نه نثر است و نه متن است و فقط از زور بیکاری که من هم شاعر و هم آن منجم گشته‌ام در این شب بارانی،آبانی،سرد و نمور و بی بخاری، شعر میگویم که نه شعر است بلکه این همان اصل دل و شعر است،لیک نیک میدانم که بخشند بر بزرگی خود و بر جهل بنده این جسارت.


مسافر: علی آرامیده، 26/8/92

منبع: وبلاگ لژیون آقای علی زرکش