مرد زندگیم باش (دلنوشته یک هم سفر) . . .
امروز میخواهم خانه تکانی کنم و خاطرات تلخ و روزهای سخت را بیرون بریزم برای همیشه، روزهایی که در نبودنت ترس و وحشت از همه دنیا تسخیرم کرده بود، شبهایی که به تنهایی به صبح میرساندم و نمیدانستم تو در کدام بیغوله هستی؟ اصلاً زنده هستی یا نه؟ روزهایی که به امید آمدنت سریع تر از خانه بیرون میرفتم و وقتی برمیگشتم گرمای کتری نشان میداد هستی و زندهای! دلم میگرفت از این همه بیمهری، وقتی بعد از چند روز به خانه میآمدی میگفتی: ازت خجالت میکشیدم و نمیآمدم. امیر جان چقدر بهانههای خندهداری میگرفتی و من هر بار بیشتر التماس میکردم که بمان، مرد زندگیام باش، پدر یلدا کوچولو باش!
وقتی خانوادهات به من گفتند امیر معتاد است و درست نمیشود، مثل اینکه یخ روی سرم ریختند ولی جا نزدم گفتم میمانم و باهم زندگیمان را درست میکنیم، گفتند برو خودت را بیچاره نکن و خبر نداشتند که من بیچاره شده بودم و حالا باید بهای عشقم را میپرداختم.
ماندم و ایستادگی کردم، بعد از بارها متادون درمانی و دارو درمانی و رفتن به کمپ به گروه درمانیها پناه بردم ولی من تنها بودم و تو نمیخواستی و هیچ کس نمیتوانست اجباری داشته باشد ...
وقتی مادر شدم خواستم بیشتر سعی کنم که از تو پدری خوب بسازم از تلویزیون و اینترنت کنگرهی عشق را پیدا کردم و دست به دامن تو که برو، گفتی رفتم خوب نبود. التماس کردم باهم بریم و متوجه شدم تو اصلاً نمیدانستی کجاست؟
یک سال و نیم آمدی و نیامدی، سقوط آزاد رفتی و نرفتی، برنامه سفر گرفتی و سفر نکردی آه از این همه درد ...
قهر و آشتیهایم بیفایده بود، وقتی بعد ۳ ماه از زندان خلاص شدی و شروع به سفر کردی خوشحال و راضی بودم که بالأخره نوبت ما رسید، ولی افسوس که بیش از ۴۰ روز دوام نداشت و این بار کنگره به من دستور داد از زندگیات خارج به شم. خیلی سخت بود با همه آسیبها دوستت داشتم و نمیخواستم زندگیام به هم بخورد ولی دیگر راهی برایم نمانده بود.
تو قبول نمیکردی که باید سفر کنی، باید رها شوی، باید موادت را ببخشی تا خانوادهات را به دست آوری. راز زندگیام برملا شد و همه فهمیدند که من از دیو اعتیاد شکست خوردم. وای از آن شبهای رعب و وحشت، شبهایی که با ترس سوختن خانه، مغازه یا ماشین عزیزانم به صبح میرساندم، روزهایی که پشت درب ورودی ایستادی و در حالی که صدای یلدا را میشنیدی خانهمان را به آتش کشیدی، کاش مرا میسوزاندی، کاش اصلاً این فندک کینه و نفرت را به دست نمیگرفتی تا فاصلهها روزبهروز بیشتر نمیشد.
آن روزها دوست داشتم تو در زندان باشی یا بیمارستان و تیمارستان تا بیشتر از این ذهن دخترم را تخریب نکنی، بالأخره رسید زمانی که مهر طلاق وارد شناسنامهام شد. بازگفتم امیرم، عزیزم دیو اعتیاد را بشکن و به خانوادهات برگرد ولی گوشهایت شنوا نبود.
آخرین ملاقات ما بعد تولد یلدا با پاشیدن بنزین سر من تمام شد و یلدا هر شب که از خواب میپرید از من دفاع میکرد و میگفت: "مامان نترس من بابا رو دعوا میکنم که روی سرت روغن ریخت".
ولی انگار دست تقدیر جدایی ما را نمیخواهد، وقتی بعد از ۶ ماه اتفاقی در خیابان دیدمت و برای فرار به مغازهای پناه بردم تو هم آمدی و سعی کردی آرامم کنی و ملتمسانه گفتی بیا تا من سفر کنم.
امیر جان آمدم تا همسفرت باشم، بعد از دو سال دوباره به کنگره برگشتم و دوستان قدیم را دیدم، تولد خواهر لژیونیم بود و تو تازه وارد ...
حالا که حدود ۵ ماه از سفرت میگذرد و خدا را شکر راهنمایت از عملکردت راضی ست، خوشحالم که بار دیگر به هم فرصت دادیم و همسفر عشق شدیم و منتظریم تا اذنها صادر شوند و روزهای شادیمان بیش از این.
مسافرم ... امیرم ... عزیزم خوب سفر کن که من و یلدا منتظریم تا به تو ملحق شویم و باهم از تاریکها به روشنایی قدرت مطلق برسیم.
با احترام؛ حمیده
منبع: وبلاگ همسفر سارا نادری

این سـایت به هدف ارایه تجربیات درمان تدریجی اعتیـاد، ارایه مقـالات علمـی و سایر مطالب مختلف شکل گرفته است این سایت به شخص خـاصی تعلق ندارد و شما هم می توانید در بخش زیر با پذیرفتن قـوانین سـایت عضوی از نویسندگـان ما باشیـد و اخبار و مقالات خود را ارسال و با نام خود در سایت قرار دهید . . .