مثل تمام جمعه‌ها صبح زود به پارک طالقانی رسیدم، طبق معمول با سلام و احوال‌پرسی خود را به لژیون درمان وابستگی به مصرف سیگار یا همان لژیون ویلیام وایت رساندم، بعد از صحبت‌های آقای مهندس و مشارکت بچه‌ها، نکته عجیبی ذهن من را به خود مشغول کرد، زمانی که صحبت بچه‌ها به نقطه‌ای می‌رسید که وارد کنگره شده‌اند و کنگره 60 و راهنمایشان چگونه دست آن‌ها را گرفته و از تاریکی خارج کرده، حس عجیبی به جریان می‌افتاد، به جرئت می‌توانم بگویم اشک شوق در چشمان آن‌ها نقش می‌بست و حس دینی را که به گردن خود می‌دیدند به روشنی قابل رویت بود؛ آن‌ها طوری از راهنمای خود حرف می‌زدند که قابل وصف نبود، لژیون با دعای کنگره 60 تمام شد و من برای مسابقه فوتبالی  که داشتیم به همراه هم‌تیمی‌ها به زمین فوتبال رفتیم، بازی تمام شد و هیچ‌چیزی به اندازه چای لذت‌بخش نبود،  طبق عادت برای گرفتن چای در صف ایستاده بودم که... .


آقای X: من حالم اصلاً خوب نیست، الآن حال خوبی ندارم و هرچه تلاش می‌کنم هیچ فایده‌ای ندارد، کسی نمی‌داند درد من چیست و مشکل کجاست، تو و بقیه با من فرق دارید، من خیلی مشکل‌دارم و به این راحتی‌ها مشکلم حل نمی‌شود، اصلاً میدونی چیه من فکر می‌کنم راهنمایم هیچ‌چیزی بلد نیست، یک پله کم می‌کند یک پله زیاد می‌کند، یک بار می‌گوید برو سقوط آزاد، یک‌بار می‌گوید خوابت را درست کن، یک‌بار می‌گوید چرا استخر نمی‌آیی، یک‌بار می‌گوید چرا پارک لاله نمی روی؟  من می‌خواهم مواد مصرف نکنم پارک و استخر به چه درد من می‌خورد.


دیگه خسته شدم این راهنمایم هم چیزی بلد نیست تا من را می‌بیند می‌گوید حالت خوب نیست، فرصت کم است، انگار نمی‌داند 11 ماه زمان‌داریم، کوووو تا 11 ماه ...


آقای Y: اگر این‌طور است چرا راهنمایت را عوض نمی‌کنی؟


آقای X: مرزبان‌های شعبه ما حالشان خراب است، می‌گویند یک بار بیشتر نمی‌شود راهنمایت را عوض کنی! من هم که یک‌بار راهنمایم را عوض کرده‌ام.


آقای Y: این‌طور که نمی‌شود، من هم دارم سفر می‌کنم و حالم بسیار خوب است، هرچه راهنمایم گفته گوش دادم و ضرر نکردم، تو اگر می بینی مشکل‌داری بهتر است بروی با آقای مهندس صحبت کنی تا مشکلت حل شود!


آقای X: راستش را بخواهی رفتم به آقای مهندس هم گفتم که حالم خراب است و سفر خرابی دارم ولی جواب درستی نگرفتم، گفت صبر کن و به حرف راهنمایت گوش کن، مگر می‌شود به حرف کسی گوش داد و حالمان خوب شود؟!


اگر راهنمایم فلانی بود حتماً تا الآن خوب شده بودم، اگر یک ذره حالم بهتر شود می‌دانم چه کارکنم، از روی کتاب پیش می روم و موادم را کم می‌کنم، کاری ندارد که!


من ناخودآگاه این حرف‌ها و گفت‌وگوها را بین آن دو نفر شنیدم، راستش را بخواهید فقط داشتم فکر می‌کردم که چه طور می‌شود یک راهنما تمام زمان و انرژی خود را می‌گذارد تا من به درمان برسم اما به دلیل کم کاری خودم به نتیجه نمی‌رسم، چطور می‌شود راهنمایم را قضاوت کنم که کارش را بلد است یا نه؟ چطور می‌شود یادم برود که در کجا بودم و حالا در کجا هستم، راهنمایی که بدون هیچ چشم‌داشتی خود را وقف من کرده، من هنوز نمی‌توانم برای رسیدن به خودم تلاش کنم و دیگری را مقصرمی دانم، آن شخص با چنان اعتماد به نفسی حرف می‌زد که انگار باعث حماقت‌های او در سفر راهنمایش است، تصویر راهنمایم را مجسم کرده بودم و داشتم بابت تمام ناسپاسی‌هایم عذرخواهی می‌کردم که یکی از مسافران با لحنی خنده‌دار گفت نگران نباش یا خودش میاد یا نامه‌اش، صف حرکت کرده بود و جلوی من خالی بود، آن شخص رفت و به قول بزرگی رنگ رخسار خبر می‌دهد از سر درون، با تو هستم ای مسافر، میدانی کجا آمده‌ای، میدانی برایت چه کرده‌اند ، می‌دانی به همین صندلی که روی آن نشسته‌ای تا راه درمانت را هموار کند دین‌داری، می‌دانی چه بهای سنگینی برای تو پرداخت‌شده تا تو را مسافر بخوانند، اگر میدانی که حتماً رها می‌شوی و اگرنه که ... .


با تو هستم ای مسافر، اگر به جای من یک مسافر سفر اولی که تازه  روی برنامه افتاده بود توی صف ایستاده بود، چه می‌شد، اگر با این حرف‌ها برنامه‌اش را خراب می‌کرد یا به راهنمایش و کنگره شک می‌کرد چه، آیا دین آن هم گردنم بود یا اینکه راهنمای او هم کارش را بلد نبود.


فرستنده: کامران رک